دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
یکشنبه ۴ فروردین‌ماه ۱۳۹۲

پا در هوا

مادرم اعتقاد راسخی داشت که لحظه تحویل سال، هر کجا و مشغول هر کاری باشی، بقیه سالت به همان روال می‌گذرد. همین بود که می‌گفت باید بهترین لباست را بپوشی و در کنار بقیه اعضای خانواده، دور سفره هفت‌سین بنشینی و لبخند بزنی تا همه سال شاد و خنده بر لب، دور هم باشیم.

بعد از تحویل سال هم نوبت به مراسم بیرون رفتن و در زدن و گفتن ِ «سال نو هستم. شادی و خوشبختی آورده‌ام» می‌رسید. این سال‌های آخر به هر زحمتی بود از زیر این یکی در رفته بودم. برادرم خوش‌یمن‌تر (و صد البته خوش‌اخلاق‌تر) از من بود.

۳۳ ساعت مانده به پایان سال ۹۱ یکی از بلندترین قدم‌های زندگی‌ام را برداشتم. قدمی که شاید به اندازه «هزار و یک شب» تا به زمین رسیدنش فاصله باشد.

On top of the Atlanticلحظه آغاز سال ۱۳۹۲ در ارتفاع ۳۳ هزار پایی بر فراز اقیانوس اطلس، تنها، خسته و خواب‌آلوده، روی صندلی هواپیمایی نشسته بودم که با سرعتی نزدیک به هزار کیلومتر بر ساعت به سمت شرق می‌رفت. شاید اگر آن طور که مادرم می‌گوید آن لحظه این قدر تأثیرگذار باشد، تمام سال پا در هوا و معلق بمانم.





 
سه شنبه ۱۴ شهریور‌ماه ۱۳۹۱

سایه‌های تاریک

۱- ده سال و هجده روز پیش آغاز شد و زمانی، همین چند سال پیش هم به پایان راه رسید. خیلی وقت است شک برده‌ام که عمر این وبلاگ به سر آمده؛ اما هنوز مطمئن نیستم.

۲- می‌دانم اگر چشم محمد، سیامک یا چند نفر دیگر به این بیفتد، فوری می‌گویند که دوباره به شماره‌زنی افتاده‌ای. چه کنم؟ این‌ها تکه‌های شکسته لحظه‌هایی است که جز با شماره‌گذاری، نمی‌شود به هم ربطشان داد.

۳- روزهای تعطیلی وقت خرید است و پر کردن یخچال. حتی خوابیدن تا لنگ ظهر هم خستگی تن و فکر را تیمار نمی‌کند. اما برای خالی نماندن یخچال از میوه، دیگر به هر زحمتی که شده بعدازظهر راه می‌افتم؛ همان مسیر همیشگی را می‌روم؛ وارد همان فروشگاه همیشگی می‌شوم و مثل همیشه، سبد را پر می‌کنم از نان و گلابی و قارچ و گوجه‌فرنگی. البته مثل همیشه به قصد خرید چهار قلم می‌روم و با چهار پنج کیسه پر از خرت و پرت برمی‌گردم. تمام راه برگشت به خودم بد و بیراه می‌گویم که آخر من این همه را چه شکلی در یخچال جا بدهم!؟

۴- معمولاً ساعت سه و چهار عصر شنبه، پرنده هم در کوچه و خیابان پر نمی‌زند. کیسه‌های خرید در دست، داشتم حساب و کتاب می‌کردم که چه شکلی در یخچال برای این‌ها جا باز کنم که یک دفعه کسی چیزی پرسید. گفتم: «ببخشید!؟»
- خوش به حال زنت ...
زنی شرق اروپایی بود؛ شاید لهستانی یا مجارستانی. دو بچه پنج شش ساله دستش را گرفته بودند و سومی هم دامنش را. دوباره گفتم «ببخشید!؟»
- می‌گم خوش به حال زنت. اصلاً ببینم، ازدواج کردی؟ زن داری؟
لبخندی زدم و گفتم «نه! چه‌طور مگه؟»
- معلومه که آشپزی هم می‌کنی ...
و به کیسه‌های خریدم اشاره کرد. گفتم: «فقط گاه‌گداری. در این حد که گشنه نمونم»
- خب، باز هم از هیچی که بهتره ...
لبخندی زدم؛ تشکر کردم و روز به خیر گفتم. حسن یوسف‌هایم به کمی آب قانعند.

۵- پوست صورتش به شدت قرمز بود و ورم‌کرده. انگار که در آتش‌سوزی سوخته باشد. چشم‌هایش به سختی از بین آن همه ورم توانسته بودند جایی برای دیده‌بانی پیدا کنند. دمپایی به پا داشت؛ پاهایش چند لایه بانداژ شده بود. عصایی در دست راست گرفته و لیوانی در دست چپ. بوی تند الکلش را می‌شد از دور حس کرد. تکان‌های مترو، سرعت گرفتن‌ها و ترمز کردن‌ها، دائم تعادل لرزانش را به هم می‌زد.

از لحظه‌ای که سوار شدیم، می‌دانستم که فرصت کافی دارد که خودش را از ته واگن به ما برساند. چهره‌اش به نظرم آشنا می‌آمد. نمی‌دانم قبلاً از نزدیک همدیگر را دیده بودیم یا تصویرش را مثلاً در تلویزیون دیده بودم. شاید هم همان کهنه‌سربازی بود که علیرضا تعریف می‌کرد در آزمایش هسته‌ای تشعشع دیده و به این حال و روز افتاده است.

با اراده‌ای مثال‌زدنی جلو می‌آمد و تقریباً توانست از هر کسی، چیزی بگیرد. اصلی غیر قابل تغییر برای خودم دارم و آن این‌که به گدا پول نمی‌دهم. مهم نیست چه باشد و که باشد و کجا باشد. رسید و صدایم کرد. (اگر «اوهوی» را بشود صدا کردن خواند.) خودم را سرگرم بحث کردم و سرم را برنگرداندم. تکرار کرد: «با توام.» توجهی نکردم. با عصایش محکم به کفشم کوبید و گفت پول بده. عصایش درست روی ناخن شستم فرود آمد. خودم را کنترل کردم که از درد فریاد نکشم. سرم را برگرداندم و به فارسی گفتم «چی می‌گی؟» دوباره گفت «پول بده» و لیوانش را جلو آورد. من هم دوباره حرفم را به فارسی تکرار کردم. وقتی دید نه انگلیسی می‌فهمم و نه زبان بین‌المللی ایما و اشاره سرم می‌شود، فحشی نثارم کرد و رفت سراغ نفر بعدی.

بعد از یک هفته، هنوز پایم درد می‌کند.

۶- فکر می‌کردم واقع‌بین شده‌ام و عمل‌گرا. فکر می‌کردم یاد گرفته‌ام درباره ناممکن‌ها خیال‌پردازی نکنم. فهمیده‌ام که درد بی‌آرزو ماندن کمتر است از امیدهایی که ناامید می‌شوند. اما افسوس و هزار افسوس که اسب خیال آن‌قدر چابک است که تا پیش از طلوع بتازد و بعد تنهایم بگذارد با زخم‌هایی که التیامشان به معجزه محتاج است.

۷- پنج سال پیش بود که مجبور شدم بعد از هشت سال ببینمش. عصبانی بودم و متنفر. اما گاهی مجبوری که پا روی غرورت بگذاری و با پست‌ترین شکل حیات هم مثل انسان رفتار کنی؛ فقط برای این‌که کارت راه بیفتد. پنج سال بعد می‌توانی خوشحال باشی که دیگر تو نیستی که باید این درد را تحمل کنی. می‌دانی؟ هنوز هم او را مسؤول بیشتر کمبودهایم در زندگی می‌دانم. خودخواهی، بی‌مسئولیتی و فقدان انسانیت اوست که موجب شده بعد از ۱۳ سال دست و پا زدن در غیابش، هنوز از بسیاری امور عادی و روزمره هم هراسان باشم. بلندترین مانعی است که در سر راه زندگی‌ام بوده، هست و خواهد بود. نمی‌دانم حالا با چه رویی می‌تواند خودش را در اندک موفقیت من هم (اگر بشود نامش را موفقیت گذاشت) سهیم بداند. هر چه بوده، با وجود مانعی مثل او بوده؛ نه به خاطر وجودش. می‌دانی؟ خشم، کینه و انتقام بیهوده است. برای پست‌ترین شکل انسانیت و حیات تنها می‌توان متأسف بود. حتی اگر رابطه‌ای بیولوژیک با انسان‌های دیگر داشته باشد.

 
دوشنبه ۱۲ تیر‌ماه ۱۳۹۱

بیست و هشت

مثل حس بازیکنان تیم ملی ایتالیا در دقیقه ۸۰ بازی فینال است. دو بر صفر عقبند؛ یک بازیکن کمتر دارند؛ و به خوبی می‌دانند که رقیب از اول بازی، بسیار قوی‌تر از آن‌ها بوده است. می‌دانند که رسیدن به فینال و نایب‌قهرمانی اصلاً دست‌آورد کمی نیست. اما شکست در هر سطح و مرحله و به هر شکلی مزه شکست می‌دهد؛ طعم گس بازندگی.

تا وقتی می‌دوی و می‌دوی و می‌دوی، هم بدنت گرم می‌ماند، هم فکرت مشغول و نگاهت به دور. اما راه زندگی نه تا ابد ادامه دارد و نه همیشه مسطح می‌ماند. زمان که می‌گذرد، آخر راه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود؛ تنت خسته و خسته‌تر و سرعتت کم و کمتر.

همین که آرام‌تر می‌روی، کم‌کم سیاهی‌ها جمع و نمایان می‌شوند. به تکه‌های رسوب در آب می‌مانند. تا وقتی هم بزنی و بجوشانی، اثری از آن‌ها نمی‌بینی. اما فرصت که بدهی، جمع می‌شوند و حقیقت را به رخ می‌کشند. تن ورم می‌کند؛ پوست کبود می‌شود و درد امان می‌برد.

وقتی که دیگر نیازی به دویدن نیست، وقتی فرصت داری که بایستی و به دقت خودت را برانداز کنی، آن موقع است که زخم‌ها را می‌بینی. به هر گوشه که نگاه می‌اندازی، رد خاری را می‌بینی که روزی گوشه‌ای از جسم و روحت را دریده و تو پیش‌تر فرصتی برای تیمارش نداشته‌ای. این طور می‌شود که بعد از همه سال‌ها، دردها تازه یکی یکی هویدا می‌شوند؛ می‌خراشند و می‌سوزانند و آزار می‌دهند.

می‌دانی؟ سال‌های سال تلاش کردم قاعده بازی را عوض کنم. مثل کسی که بخواهد با قهرمانی در شطرنج، جایزه برنده دوی صد متر را بگیرد. می‌بینی که در نهایت موفق شده‌ای در یک رشته برنده شوی، اما بازی در نهایت در زمین دیگری است؛ زمینی که در آن بی برو برگرد بازنده‌ای. حالا می‌توانی خطر کنی، «اَرِنی» بگویی و جواب گریزناپذیر «لن ترانی» را بشنوی؛ می‌توانی هم غرورت را حفظ کنی و عطای «اَریٰ» شنیدن را به لقایش ببخشی.

می‌توانم «حرامزاده‌های خوش سر و زبان» را ملامت کنم؛ می‌توانم تقصیر را به گردن ژن‌ها بیندازم؛ می‌توانم از همه روزها و ماه‌ها و سال‌های گذشته، از محیطی که در آن بزرگ شده‌ام، گلایه کنم. اما هیچ کدام این‌ها نتیجه را عوض نمی‌کند. همان موجود چاق، عصبانی، تنبل، کم‌سواد، بی‌ذوق، ترسو، خسته‌کننده، منفی‌باف، غیراجتماعی و لجوجی که هستم، می‌مانم.

یک سال دیگر هم به تلخی و خشم گذشت. بعید است یک سال آینده خیلی متفاوت باشد. باز هم از درون می‌پوسم و از بیرون هم بیشتر و بیشتر در گودالی که کنده‌ام، فرو می‌روم. هر چه بازی بیشتر به درازا بکشد، فقط شکست سنگین‌تر می‌شود. تقدیر نایب‌قهرمان همین است.

 
دوشنبه ۲۹ اسفند‌ماه ۱۳۹۰

فروپاشیده

سه ماه است که پایم را این طرف‌ها نگذاشته‌ام. اگر مجازی نبود، تا به حال حتماً زیر لایه سنگینی از گرد و خاک از نفس افتاده بود. مگر این «مناسبت»ها باعث شود گذارم به این‌جا بیفتد و به بهانه‌ای، چراغی روشن کنم.

only treeحرفش را سه بار تکرار می‌کند. دفعه اول، نشنیده می‌گیرم. بار دوم می‌گویم «Excuse me» و دفعه سوم می‌گویم: «Sorry, I don't understand»
می‌پرسد: «?Italinao» می‌گویم نه متأسفانه. می‌پرسد کجایی هستی؟ می‌گویم ایرانی. با لهجه شیرینی به فارسی می‌گوید: «خیلی خوب. ممنون. شب به خیر.»
آخر شب است. خسته‌ام و کوفته؛ و دارم به خانه برمی‌گردم. هر چه فکر می‌کنم، می‌بینم حتی یک کلمه هم به ایتالیایی بلد نیستم. در آن لحظه حتی ciao هم یادم نمی‌آید. خجالت‌زده از این همه بی‌سوادی، زیر لب می‌گویم: «cheers mate» و قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. از ایستگاه مترو تا تخت خوابم فقط چند دقیقه راه است.


سه ماه پیش بود که از آرزوی حسن یوسفی‌ام نوشتم و درست چند روز بعد دوست بسیار عزیزی آرزویم را با دو شاخه حسن یوسف برآورده کرد. در این مدت، آن دو شاخه را در آب گذاشتم؛ بعد از چند هفته ریشه دادند؛ به دو گلدان منتقل شدند و به سرعت رشد کردند؛ آن قدر که حالا می‌توان از آن‌ها قلمه گرفت. باورم نمی‌شود که همه این اتفاق‌ها در سه ماه افتاد. انگار که یک قرن گذشته باشد. هر شب که می‌خواهم بخوابم و هر صبح که بیدار می‌شوم، نگاهشان می‌کنم. این دو گلدان، تنها نشانه حیات در این خانه ساکت و ساکن است.

?!You just don't like people, do you
انتظار نداشتم بی‌رغبتی‌ام به بچه داشتن (حتی در شرایط کاملاً ایده‌آل) منجر به چنین قضاوتی شود؛ حتی اگر طرف‌های بحث ۲۰ سال از من مسن‌تر باشند. ۱۰ روز گذشته و هنوز دارم به این جمله فکر می‌کنم. با وجود این‌که به سختی اعتماد می‌کنم، هر چند که نقاط ضعف و نکات منفی هر شخص بسیار پررنگ‌تر و برای مدت طولانی‌تری در ذهنم می‌ماند، درست است که در کل به آدم‌ها و نیاتشان خوشبین نیستم، اما ... اما فکر نمی‌کردم از مردم «خوشم نیاید.» فکر می‌کنم حق دارد. انگار آن قدر از خودم، زندگی و سرنوشتم ناامید بوده‌ام که به اطرافیانم، به «آدم‌ها» به آن‌ها که ممکن است تأثیری در زندگی‌ام بگذارند، بدبین شده‌ام. آن قدر بدبین که هر رفتار محبت‌آمیز و حتی لبخندی برایم غیرمنتظره است.

سال‌ها می‌آیند و می‌روند. بهار به خزان می‌رسد و خزان به بهار. کهنه‌روزی می‌رود و نوروز می‌آید. تجربه‌ها روی هم جمع می‌شوند و همین امیدها را کمرنگ و آرزوها را کوچک می‌کند. دیگر رؤیابینی را کنار گذاشته‌ام. زندگی همین کابوس است.

 
سه شنبه ۲۹ آذر‌ماه ۱۳۹۰

حسن یوسف

نمی‌دانم چه شکلی در آن وضعیت اجاره‌نشینی و اسباب‌کشی‌های سالانه، آن گلدان‌ها را نگه می‌داشتیم. حتی آن همه راه، از مهرشهر تا تهران هم آورده بودیم. فکر کنم ۱۲-۱۰ تا گلدان متوسط داشتیم و یک فیکوس آفریقایی بزرگ؛ با برگ‌هایی ضخیم و پهن. شنیده بودم که همین یکی چند هزار تومانی می‌ارزید. اوایل دهه هفتاد، پول زیادی بود.

Coleusبیشتر از هر چیزی، حسن یوسف داشتیم. گل که نمی‌داد؛ اما برگ‌های بنفش و سبزش، کاملاً از هر گیاه دیگری متمایزش می‌کرد. علاقه چندانی به آن گلدان‌ها نداشتم و بعضاً سر آب دادنشان هم دعوایمان می‌شد. دست آخر، وقتی مجبور شدیم به آن آپارتمان نقلی ۶۰ متری نقل مکان کنیم، مادرم از خیر گلدان‌هایش گذشت. جا نداشتیم.

بعدتر که مجبور شدیم کلاً از تهران برویم و به کرج اکتفا کنیم، گل‌ها هم برگشتند. این بار نه به داخل خانه؛ که به حیاط. سرتاسر باغچه‌مان پر بود از لاله عباسی. فقط کافی بود آبشان بدهیم. شب‌های تابستان، بوی گل خانه را برمی‌داشت؛ درست مثل پشه‌ها.

صبح‌های خنک بهار و تابستان، همان قدر که بیدار شدن سخت بود، بوی پیچ امین‌الدوله دوست‌داشتنی بود. تا همین دو سال پیش، هر موقع که در کوچه پس‌کوچه‌های تهران قدم می‌زدم، وقتی به کنار دیوار حیاطی می‌رسیدم که پیچ امین‌الدوله داشت، دست کم اندکی سرعتم را کم می‌کردم تا از این عطر دوست‌داشتنی لذت ببرم.

Polianthes tuberosa: tuberoseگلدانی به خانه‌مان برنگشت؛ اما این سال‌های آخر، مریم را کشف کردم. دو سه شاخه مریم با شکوفه‌هایی که موقع خرید هنوز باز نشده بودند، یک هفته یا حتی بیشتر بوی بهشت را به خانه می‌آورد. بهترین چیزی که می‌شد در خیابان‌ها و سر چهارراه‌های تهران خرید، همین دسته‌های کوچک مریم بود. نه نام رز را داشتند و نه زیبایی‌اش را، اما در کمال تواضع، شوق نفس کشیدن را به خانه می‌آوردند.

این روزها کمتر پیش می‌آید که از چیزی راضی باشم. اما خانه‌ام را دوست دارم. می‌دانم که عاریه است و اجاره. ولی احساس می‌کنم به من تعلق دارد؛ خانه من است. حسی که از سر اسباب نیست. آخر اسبابی ندارم. شاید به این خاطر که کابینت‌ها و یخچالش را خودم چیده‌ام و پر کرده‌ام. هر چه هست، در این چهاردیواری کمتر احساس غربت می‌کنم.

ولی یک چیز در این خانه کم است. چهارراه‌ها و میدان‌های این شهر، فروشنده ندارد. لندن نه حسن یوسف دارد، نه مریم، نه پیچ امین‌الدوله. گل‌های این شهر هم عطر ندارند. اما من دلم چند شاخه مریم می‌خواهد؛ دلم یک گلدان حسن یوسف می‌خواهد.