دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
دوشنبه ۲۲ مهر‌ماه ۱۳۸۱

پشت پرده «پیک پردیس»

اين در آمدن هفتگی «پيک پردیس» خودش به اندازه چند تا «يک پردیس» ماجرا دارد. نشريه يکشنبه ها منتشر می شود و به همين خاطر شنبه ظهرها برای تايپ، صفحه آرايی و چاپ بايد آماده باشد تا بفرستيم. اين آقای رييس (سابق) ما معمولا انسانی است خوب، متين، خونسرد، بااحساس، خوش قلب، خوش رو، خوش رفتار، خوش... و در يک کلام ماه. پنجشنبه جمعه ها که می رسد به يکباره بدل می شود به ديوی عصبانی، جوشی، زودرنج، بی احساس، سياه قلب، بدرو، بدرفتار، بدگفتار، بد... و در يک کلام خورشيد (آخه در حالت قبلی ماه بود ديگه!) اين ماجرای هر هفته ماست و امکان ندارد تکرار نشود. من که فکر می کنم ايشون شرطی شده و ناخودآگاه اين حالت در اون به وجود مياد و بيچاره در اين مورد هيچ کاری نمی تونه بکنه وبا بودن يا نبودن نشريه، در هر حال اين جوری می شه! من که بهش بايد توصيه کنم که اگه خواست روزی روزگاری (زبونم لال!) خواستگاری بره (که البته زودتر از بيست سال ديگه نخواهد بود! دانشجو پولش کجا بود!؟) بگذاره دوشنبه سه شنبه بره که از همون دم در رديش تابلو نباشه! خشم آقای رييس هم يه دليل بيشتر نداره جز اينکه دبير سرويسها مطلب نمی رسونن و صفحه ها خاليه!
اما دبير سرويسها:
1- آقای بمب خنده دبير سرويس طنز و کاريکاتور، هفته ای يه بار مياد و نيم ساعته يه کاريکاتور می کشه و می ره (به سرعت فرار می کنه!) و در همين حين تمام اعضای تحريره از درد به خودشون می پيچن و آقای رييس هم داره قهقهه می زنه!
2-آقای پروفسور دبير سرويس فرهنگ و هنر: ايشون در جور کردن مطلب به روشهای مختلف آزموده شده و آزموده نشده مهارت عجيبی داره و در ضمن هيچ علاقه ای به وب و اينترنت نداره و تمام مطالبشون رو از راههای ديگه منجمله چاپار و دود تهيه می کنه

3- آقای سبيلو، دبير سرويس خبر و گزارش: می توان گفت تمام اعصاب خوردی و ناراحتی آقای رييس از دست همين آقاست. در نشريه ما حدود 5 صفحه از هشت صفحه نشريه کار سرويس خبر و گزارش است. برای اينکار هم تنها موجودی تحريريه، سبيلو است و چهار پنج نفر خبرنگار تنبل، نا اينکاره! بی استعداد، و به شدت از زير کار در رو (نمونه بارزش خودم) حال حساب کنيد چه نشريه ای است که بيشتر ازدو سوم آن دست پخت سبيلو و همکاران شامل آقايان فريزر، ديزل، عاشق، کلاغ، همشهريمون(ما چاکريم!) موقشنگ و خودم يعنی جناب مستطاب جليقه! است. هميشه هم سرويس ماست که مطالبش را نمی رساند و اين مسئله هيچ ربطی به کاليبر بچه های ما ندارد!
هر وقت که ما تو نشريه مطلب کم می آوريم، به يکباره جناب رييس دست به قلم می شوند و با سرعتی باور نکردني! همه جاهی خالی را با مطالب تحريری، تصنيفی، خودشان پر می کنند! همه چی هم می نويسند. از خبر و گزارش گرفته تا قطعه ادبی و حتی طنز و مصاحبه! فکر می کنم لازم باشد (اخه تا حال پيش نيومده) آب حوض هم خالی می کنند! اما اين مسئله يک مشکل کوچک ايجاد می کند. آن هم اين است که نشريه از آن يکدستی خودش خارج می شود! همش هم تقصير آقای رييسه! آخه مطالب ايشون، با هر سرعتی که نوشته شوند و در هر موردی هم که باشند برخلاف بقيه نشريه در پيت نيست و وزين است! همين در نشريه يک حالت دودستی ايجاد می کند. سر همين موضوع بود که اخر آقای رييس نتوانست دوام بياورد و از اينجا به ديار پايان نامه عزيمت نمود!
قضيه نرسيدن مطالب و نمونه ها
آقای رييس ما برای هميشه رفتند! اين اقای رييس ما دانشجوی کارشناسی ارشد است و اکنون تنها پايان نامه اش مانده است. به قول خودش اگر اينجا نمی آمد آذر دفاع می کرد! حالا يک دفعه بعد از چهر شماره پا شدند و رفتند! مثل اينکه پای يه تعداد نمونه در ميونه. من که نمی دونم پايان نامشون در چه مورديه، ولی در هر حال ايشان برای رفتن نمونه ها را بهانه کردند و فرمودند!!! :«من برم به پايان نامه و نمونه هام برسم. چون اگه تا آبان نرم سراغشون خراب می شن و دوباره روز از نو روزی از نو!» البته بعدها مشخص شد که اين قضيه نمونه ها بهانه کذبی بيش نيست! چون منم يادمه موقعی که با حداکثر سرعت از اينجا تشريف می بردند (با دو پای قرضی، فرار می کردند!) از ميان هق هق گريه ها و ضجه ها وجيغ های بنفششون مشخص شد که فرياد می کشند:
«من اگه تا آخر عمر هم سعی کنم و حتی در محضر شما اساتيد! به مسئله آموزی بپردازم، نمی تونم حتی يه خط! مثل شماها، مطلب درپيتی بنويسم! من می رم و شما به راه خودتون ادامه بدين من به درد شماها و اين نشريه نمی خورم! من می رم شايد نمونه هام، منو از فکر اينکه شماها چه جوری می تونيد اينقدر بد بنويسيد رها کنن» و سپس به سرعت از دفتر نشريه دور شد. خدايش رحمت کناد!
پس از اين ماجرا آقای م.م. مدير مسوول نشريه (هرگونه ارتباط ايشون با آقای محسن ميردامادی به شدت تاييد می شه!!!) طی يک جلسه اضطراری به سادگی هر چه تمامتر و با دستی حلال (حلال به معنی حل کننده و نه به معنی نا حرام) تمام مشکلات دستور دادند که «سبيلو رييس می شود و جليقه هم دبير سرويس!»
حالا جالب اينکه من موقعی که اين جلسه برگزار می شد هم کلاس ديناميک داشتم و هم حذف و آضافه! هن و هن کنان، آخر جلسه رسيدم. ديدم همه با نگاهی گناهکارانه، پر از بدجنسی و همجنين حاکی از ترحم به من بدبخت نگاه می کنند! وقتی فهميدم قضيه چيه، داد زدم! فرياد کشيدم! ناله کردم! ضنجه موره به راه انداختم التمکاس کردم که: «آخه مگه شماها خودتون پدر برادر ندارين!؟ آخه مگه من چه گناهی مرتکب شده ام!؟ مگه اين فريزر يا اون عاشق نبودن يا دستشون شل بود!؟ اصلا ببينم، شما يه سوال از من کردين!؟ آقا اصلا مگه می شه موقعی که از يه نفر سوال نکردين بهش به زور مسووليت بدين!؟ من که نمی خوام و قبول هم نمی کنم! جون مادرتون بی خيال شين!! قول می دم بچه خوبی باشم! و ...»
آقا از ما اصرار و از اونا انکار! ما هر چی گفتيم به خرجشون نرفت و من بدبخت بيچاره شدم دبير سرويس خبر و گزارش! من که می دونستم با چه آدمايی طرفم و همکارام کيا هستن. می دونستم که از اين جماعت نيم خط هم در حالت عادی مطلب در نمی آد، چه برسه به 30 صفحه! اون سبيلو دو تا مشخصه داشت که من ندارم و می تونست از اين جماعت مطلب در بياره. اين جناب سبيلو يه هيبتی داشت و يه جو (نه بيشتر!) عقلی، با اون هيبتش ماها رو تهديد يا تحمير! (برگرفته از واژه حمار!) می کرد تا بريم دنبال کارها و با اون يه جو عقل سوژه مورد نياز رو تهيه می کرد. اما من بدبخت نه هيبتی دارم (البته با هيکل اشتباه نکنيد که هيکلم ماشالله توپ توپه!) و نه به اون سبک عقلي! حالا من بيچاره مونده ام و 30 صفحه A4 نياز به مطلب و کمتر از يک خط مطلب آماده!
حالا اين صدای منه که در دفتر نشريه و چه بسا تمام دنيا پيچيده که می گويم: «ديزل جان! قربون دستت! يه آگهی کار کن به اندازه کل نيم تای صفحه اول به اين مضمون که: «به مقدار متنابهی دانشجوی بيکار و زود خر شو! جهت کار در نشريه به عنوان خبرنگار، و همچنين چند تن (هر تن معادل هزار کيلوگرم!) مطلب درپيت! جهت پر کردن يک نشريه وزين! با شمارگان 5000 نسخه نيازمنديم!»

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک