دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
جمعه ۱۲ مهر‌ماه ۱۳۸۱

یک نفره، به مقصد آرژانتین

مطابق معمول بی خيال و بدون برنامه ريزی قبلی به ترمينال رفتم. هميشه همين جوری می روم. هر وقت بليت قطار نداشته باشم، راحت وسايلم را جمع می کنم و می روم باجه سيروسفر و می گويم: «لطفا يک بليت برای آرژانتين بدهيد» البته از قبل ساعت حرکتش را می دانم. هميشه چهار و نيم، پنج و نيم و ... است. سعی می کنم مثلا شش و ربع برسم تا علافی نکشم. بعد از تمام شدن امتحانات ترم دوم، چند روز بيشتر ماندم تا نمره دو تا از درسهايم را بفهمم و بعد برگردم. بالاخره از خير يکيشان گذشتم و عزم بازگشت به سرمنزل مقصود در جانم افتاد! مثل هميشه رفتم ترمينال و يک بليت به مقصد ميدان آرژانتين گرفتم و رفتم سوار اتوبوس شدم. دردسرتان ندهم دو بار هم جايم را عوض کردند تا عاقبت روبروی تلويزيون دوم، اولين صتدلی بعد از در نشستم. طبق معمول تمام سفرهايم با اتوبوس، اين بار نيز بغل دستيم مهندس عمران بود و پيمانکار!! و مانند هميشه کارت ويزيتش را نيز به من داد. کيف پولم پر شده از اين کارتها! من هم نشستم و شروع به مجله خواندن کردم با کيف فراوان! اما صداها لحظه به لحظه مرا از داخل مجله در می آورد. آخر مشکوک شده بودم. زيرا که انگار صحبت از سوالات يکی از امتحانات آن ترمم بود. صدا متعلق به يک دختر بود!!! من هم با کمال دقت و سه بار خواندن تشهد! لحظه ای برگشتم و آنگاه ديدم: ای دل غافل! يکی از همکلاسيهای خودم است!!! البته می دانستم هم ولايتی خودمان است، اما در کمال تحير همسفر هم شده بوديم! يک رديف عقبتر و در طرف مقابل نشسته بود، طوری که به راحتی هر چه تمامتر مرا می ديد! خوشبختانه لحظه ای که بر گشتم، رويش به اين سمت نبود (الهی شکر)
بشنويد از اين همکلاسی ما که کيست. ايشان يک خانم مودب و متشخص است که به دلايلی که واقعا همچنان اين جانب از آنها بی خبرم! خاطرخواه زياد دارند. از همه نوع: سال بالايی، همکلاسی، همسال از رشته های ديگر و ... از بچه پولدار مشهدی گرفته تا بچه فلان شهرستانک! من که به نوبه خويش، هيچ مورد خاصی را در ايشان رويت نکرده ام. لباس عادی، سر و وضع عادی، قيافه تقريبا عادی، رفتار عادی و تا حدودی سنگين، اصولا هيچ کدام از مشخصات خاص در ايشان تا کنون ديده نشده است
ولی خوب در کل من از همسفری با ايشان راستش را بخواهيد خوشحال نشدم، زيرا من که کلا آدمی هستم که هيچگونه تريپی در اين موارد ندارم، هر برخوردم ممکن است موجب نوعی سوء برداشت شود و اين آغاز بدبختی است. القصه اينکه ما خودمان را به آن راه زديم که بله ما کلا گيجگول تشريف داريم و اصلا متوجه اينکه بحث در مورد يکی از همين امتحانات اين ترممان است نمی شويم!!! سرم را مجددا اين بار بدون هيچ گئنه شکی در مجله فرو کردم و از آخرين پيشرفتها کيف! تا آنکه به ناگاه دستی محتوی دستمالی پر از ميوه و صدايی نازک با پيام : آقای ... (يعنی اينکه فاميل بنده مورد خودسانسوری قرار گرفت!) بفرماييد ميوه ميل کنيد!» من هم با قيافه ای کاملا متعجب (البته فکر کنم تقلبی بودن آن را فهميده بودند) برگشتم و گفتم: «اِ... سلام خانم فلاني! حال شما خوبه!؟» البته بايد در اينجا متذکر شد که خانم فلانی دم پنجره نشسته بودند و اين صدا و تعارف متعلق به خانم ؟؟؟ (ببخشيد! من هر چه فکر کردم ايشان را به جا نياوردم حتی تا امروز!!!) بود که در کنار خانم ... نشسته بودند و با ايشان صحبت می کردند. ناگفته نماند که مثل اينکه خانم ؟؟؟ همراه خانواده بودند. يا حداقل همراه والده مکرّمه شان! من هم پس از مختصری تعارفات معمول، به کار خودم ادامه دادم. يعنی با بغل دستيم سر صحبت گشودم. مجله ام را با اشتياق کامل و لذت تمام خواندم. فيلم آشغال اتوبوس را ديدم (خدا را شکر! که از اين عاشقانه های ايرانی و هندی نبود!!!) و گرفتم تخت خوابيدم. هنگامی که اتوبوس برای شام و نماز نگه داشت، بار ديگر دستی اين بار به همراه ساندويچی (که مامان خانم ؟؟؟ اختصاصا برای ما تهيه کرده بود) از پشت سر بر ما نازل شد و پس از تعارفات معمول پذيرفته گرديد (خدايا! دمت گرم که شام ما را نيز بر ما نازل فرمودي! حالا به جای دست غيب، دست خانم ؟؟؟ آن را به ما رساند!) در هر حال ما بعدها تا غانتهای سفر حتی يک کلام نيز با اين خانم ... صحبت نکرديم تا اينکه اتوبوس به ترمينال رسيد و من نيز شديدا قصد کرده بودم از روی ادب لااقل از خانواده ؟؟؟ تشکر و با خانم ... هم خداحافظی بکنم. مورد اول انجام شد، اما به محض رسيدن به تهران، خانواده و پدر خانم .. و به همچنين ايشان به سمت يکديگر هجوم بردند و من به عينه عشق پدر و دختری را مشاهده کردم. خوش به حال ايشان باد که اولا می توانند از قبل برنامه ريزی کنند تا مانند بنده تشنه و گرسنه به مقصد نرسند و همچنين در مقصد کسی پيدا می شود که به ايشان بگويد «باقاليت به چند، من!؟» (هر من، معادل سه کيلوگرم استّ!!) مثل من نيستند که همينجوری سرم را می اندازم پايين و چون يک حيوان چهارپا با يک ساک و اين جور چيزها راه می افتم توی شهر! واما نکات اين ماجرا از ديدگاه اين حقير:
1-اين خانم ... می تواند هر فکری بکند برای نمونه:
«پسره پررو! واسه من چس کلاس می ذلره و تحويل نمی گيره»
«پسره بی ادب! حتی دو کلمه حال و احوال پرسی هم نکرد!»
«پسره جوات! شب خجالت نکشيد، همين شکلی کفشهاش رو در آورد پاش رو دراز کرد و خوابيد»
«پسره خرخون!جز خوندن هيچ کاری بلد نيست.حتی نيومد يه دو کلمه با من صحبت کنه يا لا... بزنه، يه ذره خوش بگذره!»
«گل پسره!!! چه بچه با ادب و با حيايي!!! روش نشد حتی يه دو کلمه حرف بزنه! الان هر کی بود از اول تا آخر يا روش به عقب بود يا اينکه اصلا سرپا ايستاده بود!»
«پسره بی حيا! معلومه از اون ‹آب زير کاه› های اساسيه! اين اداها رو در آورد که مثلا من خيلی خوبم! بيا با من دوست شو!!»
«پسره بی چشم و رو! معلومه اينقدر دوست د... (ببخشيد! نامزد!!!) داره که ديگه به ما محل نمی ذاره. آخه با ين قيافه و هيکل کی به تو محل ميذاره؟»
«پسره خر! تقصير منه که همه افتادن دنبال من!؟ تو هم حتما فکر کردی که من با اينا کاری دارم و نخواستی خودت رو به جمع اونا اضافه کني! آره!؟ خاک بر اون سر بی عقلت کنن که جو گرفتت!»
«پسره نامرد! نيومد يه تلاشی بکنه که شايد اينم بذاريم سرکار! يه ذره بخنديم!»
«پسره پاستوريزه!اصلا تو خجالت نمی کشی اسم خوت رو می ذاری بچه تهرون! بچه تهرون اينقدر بی عرضه و بی بخار نديده بودم تا حالا!»
«چه بچه خوبي! خدا پدر مادرش رو بيامرزه (خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه!) که اين يکی ديگه نيومد پاپيچ من بشه! همشهری هم که هستيم. اگه بقيه بودن به زور شماره تلفن هم می دادن و شايد حتی قرار هم می ذاشتن!!»
«آدم خوبيه! اين يکی ديگه نيومد روی کارای ديگران بگه که اين خانم ... با هر کی که بهش برسه لا... می زنه! کاش مردم يه ذره بی خيال من می شدن تا راحت به کار و زندگيم برسم»
«پسره تعطيلات رفته اصلا! نه موقعی که سوار شد من رو ديد نه حالا با اين همه گرايی که دادم دوزاريش افتاد! شايد هم اصلا يه دوست د... (ببخشيد! نامزد!!) داره که من در مقابل اون هيچم! ای که کوفتش بشه الهي! نه بابا! اصلا مالی هم نيست. احتمالا قبلا يکی يه درس اساسی بهش داده که جرات نمی کنه!»
...
ای خدا بزنه تو کمر هر چی شهر ... است!(در اينجا ... همان شهری است که من در آن تحصيل می کنم. همان شهر خيلی بزرگه) نگاه کن کار ما به کجا کشيده که جرات نمی کنيم دو کلمه از روی انجام ادب با همکلاسيمان حرف بزنيم. نه به دليل موارد بالا بلکه به دليل ذهنيت منفی که به دليل هر کاری که آدم بکند ايجاد می شود. در اين مورد خواهم نوشت

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک