دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
شنبه ۲ آذر‌ماه ۱۳۸۱

درسی که از استاد آموختم

استاد فرمولی جديد را درس داد. بعد نوبت به مثال زدن رسيد و استاد مسئله را طرح کرد و همينجوری به اين سمت تخته چشم دوخته بود و می گفت: «خب چی ديگه لازم داريم؟» از فرمولی که شش عدد داشت پنج تايش را به عنوان داده مسئله گفت و ششمی هم که... و چون دانشجويان محترم به وی بد نگاه می کردند گفت: «حب چيه؟ چرا اينجوری نگاه می کنين؟ مثاله ديگه! می خواين آب ببندم توی مثال!!!؟»
کلاس از خنده دانشجويان پر می شود. اما من با خودم به طنز تلخی می انديشم که در اين کلام اوست. استادی که در درس دادن، خود را درگير تکلف نمی کند به يک پله ای که بالاتر از دانشجو ايستاده، غره نمی شود و خود را موجودی آسماني! با هدف تربيت يک سری کرم خاکی، از طريق شيوه آموزشی «بنويس تا ياد بگير» و «کتک بخور تا ياد بگير» نمی بيند.
به راستی نگاه کنيم که استاد و دانشگاه و دانشجو اکنون در چه جايگاه و مقامی قرار گرفته اند!؟ امروزه (لااقل در دانشگاه ما) استاد ملزم است به انداختن به تکبر به سخت گرفتن به ياد ندادن (شايد به اين دليل که برخی از آنها ياد هم نگرفته اند) استاد ملزم است به انداختن سنگ جلوی پای دانشجويان (و نه شاگردان خوب و سر به زيری که سال به سال جز فرموده های استاد تن به کار ديگری نمی دهند) استاد ملزم است به رد کردن نمره هايی با ميانگين زير ۱۵ استاد ملزم است به ... استاد ملزم است به ...
نگوييد که از خودت می سازی يا اوهامی بيش نيست که واقعيتی است انکار نشدنی که از طرف دانشکده و گروه آموزشی روی استاد فشار می آورند تا استاد به راحت نمره دادن راحت بودن با دانشجو درس دادن بدون تکلف و بدون نگاه خيره از بالا به پايين و بدون غرور و تنها با هدف ياد دادن و فهماندن و هر شيوه و منش خير ديگری عادت که نکند هيچ! روی نيز نياورد. سخت است باور کردن اينکه فلان کسک بچه پولدار بوده و رفته انگليس و با دادن پول (شيوه اصلی مدرک گرفتن در انگليس) دکترا گرفته (چه گرايشی احتياج داريد؟ بگين براتون تايپ کنيم!) و امروز به دانشجويی که از قيف کنکور گذشته و به هر زحمت برای آموختن به دانشگاه آمده با نگاهی پر از غرور می نگرد. گروه آموزشی برايش تنها چيزی که مهم نيست دانشجوست و در تمام دانشگاه می گويند: ۱-هيئت علمی ۲-کارمند ... دانشجو. استادی که سالهای سال خوب نمره می داده به ناگاه چه می شود که در يک ترم تصميم می گيرد که ميانگين نمره هايش را از عدد سخاوتمندانه ۱۶! به ۱۰.۵ کاهش دهد؟ چه می شود که تنها استادان باسواد گروه منتظند تا استاد تمام شوند تا به زندگي! فرار کنند و اين زندگی را در آن سوی آبهای اقيانوس اطلس می بينند. که آنها نيز با کمال ميل پذيرای دانش اين دسته استادان می شوند. وگرنه استادی که از فلان دانشگاه انگليس مدرک گرفته همان فلان دانشگاه هم برای آموزش قبولش ندارد. هر آشپزی بهتر از هر کس می داند که چه به خورد مشتريانش می دهد!
استاد!!! يعنی کسی که سر کلاس که می آيد ابتدا به مدت نيم ساعت می گويد خاک بر سر شماهای بی سواد تنبل! (البته پس از حضور غياب اوليه به منظور دادن نمره صفر) سپس مجددا حضور غياب می کند (بين کسانی که اول جلسه بوده اند مبادا کسی فرار کرده باشد) و سپس با نوشتن چند خطی که قبلا از روی جزوه همکلاسيش در آن سوی مرزهای اسلامی کَپ زده است بر پای تخته بدون توضيحی و شرحی مسئله ای سخت را از ميان جزوه همان همکلاسی (با حسی نوستالژيک) بر می گزيند و بی آنکه بداند چيست نقاشی می کند و توقع دارد انتگرال سه گانه با مشتقات جزئی را بلد باشيد تا بفهميد پرتقال فروش صبح آمده يا عصر! در انتها نيز مجددا زندانيان آلکاتراز را آمار می گيرد. مبادا از فراريان به ميدان اعدام (افتادن) کسی را جا انداخته باشم. من دانشجو نيز جوگير می شوم و استادی خفن را برتر از استادی می شمارم که تنها آنچه را بايد بياموزد و تمام آنچه را بايد بياموزد در زمان لازم به من درس می دهد و با دادن انواع و اقسام تمرينها و حل تمرينها و حضور و غيابها و تهديدها و نصايح اخلاقی نمی خواهد که مرا به راه راست «درس خواندن و ديگر هيچ» بازگرداند. او به عقل و شعور من اطمينان دارد و وظيفه خود می داند که بودجه مملکت را به درستی مصرف کند و اسراف آن را جايز نمی داند. اسرافی که تنها به هدف لذت بردن خويش غرور خويشتن را رشد می دهد و شکستن ديگران را الزامی می شمرد (همانها که در کلاس يک پله پايينتر از او می نشينند)
حافظ! گرت ز پند حکيمان، ملالت است
کوته کنيم قصه، که عمرت دراز باد
من نيز از جنس شمايم و هدفم آموختن است و نه چيز ديگر. اگر من پايين رفتم و پايين ماندم مقصر اصلی تويی که بالا بردن من وظيفه ات است. بالاتر هستی قبول! من را نيز ارتقا بده. اما در انسانيت، (اگر جز اين کني) من از تو بسيار بلندترم و تو پست و زبوني!

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک