دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
پنجشنبه ۱۹ دی‌ماه ۱۳۸۱

کيفش رو جمع کرد. راه

کيفش رو جمع کرد. راه افتاد که بره. گرسنه اش بود. شکمش قار و قور می کرد. ماشين رو بی خيال شد. پياده، پياده روی رو عشق است. سوز سردی ميومد و به گونه هاش بوسه می زد. لااقل دلش می خواست که اون شلاقها رو بوسه ای فرض کنه که «او» داره به گونه هاش می زنه. از شدت حرص يا از شدت گرما! يه ديدار پس از سالها. سرباز کردن زخمی که چند سال بود از ياد برده بود. زخمی که نمی سوخت. بلکه داشت روحش رو نوازش می کرد. تو اوج قله بود. شادتر از شاد اين قدر شاد که يادش رفته بود که ظهر پول نداشت برای بچه ها نوشابه بخره و سر همين غذاش رو برد يه گوشه ای، دور از چشم همه و هول هولکی خورده بود و به سرعت هم در رفته بود. اون قدر که به نظر ميومد پير نبود. ياد دوران جوونيش افتاده بود تو وجودش. نمی دونست سر چی بود که اين موقع ياد اون افتاده بود. ياد تمام اشکهاش که شبا ريخته بود روی بالش و اون اصلا خبر نداشت. ياد اين افتاد که همين جوری هی راهشون به هم می خورد و مثل بز وای می ايستاد و کفشای پاره خودش رو نگاه می کرد. اصلا از لباس خريدن بدش ميومد. چون هميشه بدترين چيزها رو برای خودش می خريد و می خريدن. البته کاپشن گرمی داشت اما الان حاضر بود سرما بخوره و اين خاطره رو از دست نده. خاطره؟ توهم؟ ياد؟ عکس؟ پس چي؟ همين جور ياد اين افتاد که شب می نشست تا درس بخونه و همش تو خيالش با اون حرف می زد:
اين دفعه که ديدمش، می رم جلو و می گم سلام می گه سلام {ووووووووووووووووي} می گم حال شما خوبه؟می گه ممنون {آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ} می گم... می گم... می گم: «دوستت دارم» (دلش غنج می زد واسه اين يه لحظه، لحظه ای که اين جادوان از گلوش خارج بشه) همين شکلی، بی دليل يه قطره عرق تمام صورت رو، از بالا تا پايين سير کرد و از چونه اش چکيد. ها! اونم يه ذره سرخ و سفيد می شه و به کفشاش خيره می شه و زيپ کيفش رو باز و بسته می کنه و می گه: «منم همين طور» تو خيالش همون جا، بغلش می کنه و می بوستش. بوسه ای که تمام صورتش رو بی حس کرده. سرش رو بالا کرد. دکمه هاش باز بودن
«مستقيم آقا!؟»

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک