دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
چهارشنبه ۱۸ دی‌ماه ۱۳۸۱

کاش جمعه صبح «او» نباشد

رخوت و سستی يه شوخی نيست، يه ادعای خالی بندی هم نيست. يه واقعيته که دارم می بينمش. همه خسته، همه کوفته، هر کی تو اين محيط باشه و اينجا زندگی کنه و دوام بياره، بايد حتما بفهمه که تغيير کرده. ديگه اون آدم قبلی نيست. شب اول که ميای، يا نه اگه برای يه شب بيای و بری پيش رفقا، آن قدر می خندی و حال می کنی که برمی گردی می گی «خوش به حال شما» اما چند روز بعد که يه سر بيای اتاق، می بينی که يکی نشسته يه گوشه و داره يه نوار درپيت، مثلا از ابی گوش می کنه. حالا ابی که خوبه (مرده شورش رو ببرن!) اين اسما رو شنيدين؟ حميرا، جواد يساری، داريوش، حبيب، افغانی و چرت و پرتايی از اين قبيل. هر کی يه گوشه افتاده (دقت کنين! افتاده) چهار تا ورقه گرفته دستش، مثلا داره می خونه. اين که خوبشه. يا دارن ورق بازی می کنن (تفريحات سالم) يا اينکه اصلا دراز کشيده و خيره شده به ترکهای سقف. حتی حال اينکه بشينی و درس بخونی رو هم نداری. دلت می خواد بزنی به همه در و ديوارا و همه شون رو نابود! کنی.
منم يه گوشه همين جا هستم. يه گوشه، دارم تند و تند فرار می کنم. از هم اتاقی امسالم، از هم اتاقی پارسالم، از هم رشته ايها، از هم دانشکده ايها، از همسالها، از همشهريها، از همه، از تو، از اون، از من. می خوام که سر به تن هيشکی نباشه. می خوام که با مشت بزنم تو چونه اونی که اين خراب شده رو ساخته. می خوام کله آرمان رو بکنم زير آب. می خوام اون پسره ۴۸ کيلويی پررو رو تيکه تيکه کنم. تو خجالت نمی کشی که جلوی بقيه يه چيزی می گی که اونا که نخوندن برگردن پيش خودشون هر حسابی که دلشون خواست بکنن!؟ مگه نمی بينی وضع کارهاشون رو؟ نمی خوای ببيني!؟ معلومه که نمی خوای. تو هم مثل خيليهای ديگه صبح به صبح می گي:
«به به از آفتاب عالم تاب!»
نمی بينی که بقيه دارن چيکار می کنن، دارن چی می گن. برات مفهوم نيست. شايد واسه هيشکی ديگه هم مفهوم نباشه. مگه خلي؟ برو بابا! نديدي! نمی دوني! اصلا نمی فهمي! پروتکلت فرق می کنه. زبون من زمينی نيست. چون من مثل تو توی آسمون و روی زمين سير نمی کنم، من از زمين هم پايين ترم. از زير زمين هم پايين تر. من اينقدر پايينم که تو نمی تونی بدون دردسر ببينی که من اين ور و اون ورم رو چی گرفته. تو فقط دماغ من رو می بينی و دو سه سانت بالا و پايينش رو! می خوای بفهمي؟ يه ذره چشمات رو بمال. بعد شکمت رو بمال، شايد که چشم دلت هم از خواب دربياد. تحقير کن! کتک بزن! تيکه بنداز! ضايع کن! مسخره کن! برده و بنده کن! فايده نداره. ديوار بين ماها بلندتر از قد عقل تو هست. چطوره يه شعبه ديگه هم افتتاح بشه. هميشه در دسترس!
چی می شه اگه فردا صبح تصادف کنه!
...لااقل منو زير بگيره

کمن! خيلی کمتر از اون هستن که راحت بشه همه جا پيداشون کرد. چه کارهای بزرگی رو که يه بهونه کوچولو انجام می ده. عشق رو می خوان يا معشوق رو؟

کاشکی جمعه صبح نباشه تا من يه نيمرو بخورم... بعد از يه عمر

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک