دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
شنبه ۳ اسفند‌ماه ۱۳۸۱

بی خوابي

چند شب تا نصفه شب (شما بگير تا چهار صبح!) بيداری (شما بگير داری فوتبال می بينی و HTML می خوني) و به جاش تا لنگ ظهر (شما بگير يک و نيم، دو) می گيری می خوابی. شنبه هشت صبح کلاس داری. شب هم خودت رو می کشی، ساعت دوازده دراز می کشی و احتمالا يک و نيم هم خوابت می بره. دم دمای صبح می بينی کلی سروصدا بلند شده. اول فکر می کنی ساعت هفته و بايد بلند شی. به زور چراغ ساعتت رو روشن می کنی و ... ای دل غافل! ساعت پنج و نيم نشده که! يه صدای بم غليظ تو گوشهات زنگ می زنه، بله! يه نفر مثلا داره نماز می خونه، اونم چه نمازي! انگار که خدا مردم آزاريش گل کرده باشه! وگرنه چرا بنده اش بايد نمازخونه رو ول کنه بياد تو اتاقی که يه نفر (به هر حال) خوابيده با لهجه غليظ و حالت تند تند خوندن (که از بلند خوندن هم بدتره، شروع به ستايشش بکنه!؟ می گی که «خب بابا! نمازش رو خوند، می گيره می خوابه» صدا و نور با همديگه و همزمان ظاهر می شن. مهتابی رو روشن کرده و ساعت پنج و نيم صبح، شروع کرده به درس خوندن برای فوق، چه درس خوندنی، چه فوقي! مهندسی و علوم هم که نيست که مسئله باشه و از اين جور چيزها! علوم انسانيه و همش حفظی. آخه اين چه زندگی ای که من دارم؟ شب که رفقاش ميان و گير سه پيچ می دن که اين بابا کجاست؟ و تو به چه اجازه ای نمی دونی کجاست!؟ اينم از روز که خودش مياد، اونم چه روزي!؟
نمی دونم چرا عذاب وجدان گرفته ام!؟ يه چيزی تو اين مايه ها که فکر می کنم که جهنمی شده ام اساسي! اونم دور و بر معاويه و بوش و صدام و از اين جور آدما! نه، بوش نه، اهالی عربستان بيشتر به هم بندی هام شبيهن! احساس می کنم بايد کابوس ببينم اما تنها چيزی که می بينم نور لعنتی اين مهتابيه که از پشت پلکهام مثل سرنيزه بر چشم کفار، خودش رو داخل می کنه. آخه چم شده!؟ ها! گرمه! گرم تره! داغه! انگار که توی آب داغ فرو کرده باشنم و به زور از اين آب داغ، به خوردم هم می دن. نه جهنم نرفتم هنوز (شيطان را شکر! خدا رو هم شکر نمی کنم تا هم دلش بسوزه، هم ادب شه و ديگه منو جهنم نندازه!) لطف کرده اند و تو اتاق به اين کوچکی و به اين گرمی (عاطفه، احساس، دوست داشتن، گرمای محبت و عشق، همگی موج می زنن!) رادياتور (با گلادياتور و نيزه اش اشتباه نشه. اين همونيه که بی سوادها بهش می گن شوفاژ) ۱۴ پره اتاق رو روشن کرده و تمام درزها و راههای فرار اتاق رو هم گرفته. چشمام تيره و تار شده و الانه که پهمه رو از شر خودم خلاص کنم. بالاخره لطف می فرمايند و تشريف می برن (گلاب به روتون) دست به آب. از فرصت به دست آمده کمال سوء استفاده رو می کنم و اول رادياتور رو می بندم (روحم شاد!) يواشکی از پنجره يه نگاهی به بيرون می اندازم و (به سبک آقای رئيس اينا، وقتی که سپهر سه ماه از حقوقش رو بهش بخشيد)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
لامصب از پونزده تا پنجره ای که جلو چشممه، فقط يکيشون روشنه و بقيه اتاقا ملت با خيال راحت لالا می کنن. بابا انصافت رو شکر! ما چه گناهی کرديم آخه!؟ سريع لباسهام رو می پوشم و آماده رفتن می شم. ساعت رو نگاه می کنم. اين عذاب، يک ساعت و ربع طول کشيده...
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
من تنبل دارم يه ربع به هفت صبح می رم دانشکده!!!
از دفترچه خاطرات تنبلی که مدرسه اش دير نمی شد (فاصله خانه تا مدرسه: حدود چهل کيلومتر!) اما الان دانشگاهش هميشه (به خصوص صبح های شنبه) دير می شه (فاصله اتاق تا «دانش»کده: حدود ۲ کيلومتر)

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک