دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
یکشنبه ۳۰ شهریور‌ماه ۱۳۸۲

وبلاگ‌نویسی به سبک روزمرگی مطلق

یه بنده‌خدایی می‌گفت یه وبلاگ خارجی هست که هر روز از روزمره‌ترین امور ممکن می‌نویسه و به شدت هم خواننده و کامنت جذب کرده. (ما که ندیده‌ایم) مثلا می‌نویسه: «امروز صبح پا شدم که مسواک بزنم، ولی مسواکم به نظرم سفت شده بود.» بعد می‌بینی واسه همین دو خط 80-70 تا هم کامنت گذاشته‌اند. حالا من هم تصمیم گرفتم برای تنوع هم که شده روز جمعه‌ام رو به روش کاملا روزمره روایت کنم. هر چند که اصلا روز معمولی یا خسته‌کننده‌ای نبود. هر چند این همه فعل اول شخص مفرد به شدت خسته‌کننده هستند.

صبح حدود ساعت هشت، قبل از اینکه موبایل شروع کنه به زنگ زدن، خودم از خواب بیدار شدم. از پنجره بیرون رفتم تا آبی به دست و صورتم بزنم. (امسال هم مثل پارسال چند روز اول رو باید قاچاقی زندگی کنم. تو یه اتاق که پنجره‌اش باز بوده و رفت و آمدم هم از طریق همون پنجره است. می‌گفتن تا 5 مهر خوابگاه بی‌خوابگاه و البته شنبه 29 شهریور حرفشون رو پس گرفتن و اتاق‌ها رو مرحمت فرمودند) صبحانه نان از دیشب مونده داشتم به همراه شکلات صبحانه (که یه وقت خدای نکرده دچار کاهش وزن نشم) البته همون صبح هم یادم افتاد که بیچاره دیشب یه نون اضافه داده، ولی وقتی برگشتم پولش رو بدم، بسته و رفته بود. بعد از تناول صبحانه، پیراهن لی، جلیقه لی و شلوار لی پوشیدم، کلاهم رو سرم گذاشتم و کلی خوشتیپ و خوش‌قیافه شدم. (لطفا بزنید به تخته! اگه در دسترس نبود MotherBoard هم قبوله) پنکه خاموش، در کمد بسته و بعد از خروج از پنجره، پرده‌ها رو کشیدم و پنجره را بستم. به طرزی کاملا عادی و طبیعی، خبری از اتوبوش نبود و از خوابگاه تا در دانشگاه با خط 11 طی طریق شد. یه کورس از جلوی در دانشگاه تا میدون دکتر شریعتی (ورژن مشهدی: فلکه تقی‌آباد) و یه کورس هم از اونجا تا چهارراه دکترا. چهار قدم تا سه‌راه ادبیات و خریدن یک فروند روزنامه شرق، چند قدم بعد می‌رسم به در جهاد دانشگاهی مشهد

روز قبل با مهدی فیضی صحبت کرده بودم و گفته بودم یه وقت بده که بتونم زیارتشون کنم و دو کلمه در مورد «واحه» اختلاط بفرماییم. ایشون هم فرمودن: «فردا ساعت نه و نیم صبح، گردهمایی اعضای فعال دفاتر جهاده، تو فلان‌جا. تو هم پا شو بیا. یادت نره‌ها؛ نه و نیم» من هم حدود ساعت ده رسیده بودم و گفتم هیچی دیگه، حتما باید وسط جلسه برم تو و با این قیافه تابلو هم کلی مایه خنده ملت بشم. حالا می‌بینم یه چند نفری تازه اومدن و تو حیاط ایستادن. خیلی‌ها هم که هنوز نیومده بودن و بعد از من اومدن. (من‌جمله همون کسی که تأکید می‌کرد که دیر نکنی ها!) همین جور ایستادیم با دو سه تن از دوستان و آشنایان اختلاطی بفرماییم که صدای جالبی به گوش می‌رسد. «... دیشب داشتم با اخوی چت می‌کردم، ذکر خیر شما بود ...» و گوینده هم یک باب روحانی (شیخ، آخوند) بود که تازگی کارشناسی‌اش تموم شده و فوق هم شبانه قبول شده (کی بود می‌گفت بیچاره باباش!؟) به هر حال آخوند هم این آخوندها. تشریف بردیم اتاق شورا. چیزی حدود سی نفر آدم که من حدود بیست نفرشون رو کم و بیش می‌شناختم. اما نکته جالب این بود که دیدم دکتر محمد مجتهد شبستری هم اینجاست. (احتمالا رد می‌شده، یه چهارراه زود پیچیده) ایشون که یکی از انواع آخوندهای روشنفکر و اگزیستانسیالیست هستن، یه دو ساعت و نیم حرف زدن (جواب دادن) کلی هم ازشون یاد گرفتم. نکته جالب و قابل ذکر در اینجا هم دو تا بود (در مورد بقیه هم بعدا می‌نویسم. یه خرده ممکنه سنگین یا فلسفی باشه)

1-دکتر داریوش شایگان در بیان زمینی بودن و عرفی بودن دین مسیحیت، به این نکته اشاره می‌کنن که نگاه کنید خدای مسیح، خداییه از همین جنس آدم‌ها و مثل آدم‌ها گوشت و پوست و استخون داره. در مقابل دکتر مجتهد شبستری می‌گن نگاه کنید، حتی پیامبر مسیح هم از جنس آدم‌ها نیست و ریشه قدسی داره (در توضیح این قضیه که مسیحیت قرون وسطی سخت‌تر قابل سکولاریزه کردن بود تا اسلام دیروز و امروز) چقدر جالبه!؟ یک مورد از دو نگاه و دو نتیجه متضاد. باز می‌گن متون و علی‌الخصوص اسلام، فقط یک تعبیر و تعریف و قرائت داره
2- دین برای عوام وسیله‌ایست برای به آرامش رسیدن. اما اگر از اون دین تقلیدی فاصله بگیریم و بیاییم به ورطه نخبگان و متفکران به تعبیری: «از هر طرف که رفتم، بر حیرتم بیفزود» باز هم تفاوت کارکرد رو ببینید.

بعد از اون جلسه مفید برای ذهن و دل! سوار بر ماشین آقا مهدی فیضی (بچه مایه‌دارن دیگه) اومدم تا همون فلکه یا میدون تقی‌آباد-شریعتی. این وسط هم بالطبع یه خرده از مسائل واحه مطرح شد. پیاده را افتادم و یه نیم ساعت یک ساعتی پیاده‌روی کردم تا رسیدم به یه مغازه و یه مقدار پنیر و این جور مخلفات گرفتم برای بردن. (ماشین سوار شدن و پیاده اومدن از در دانشگاه تا خوابگاه و ورود از پنجره که گفتن نداره) رسیدم اتاق، به جای خوردن نون پنیر، افتادم مردم تا شش بعد از ظهر (البته این وسط به لطف آفتاب تابستانی، کلی هم پختم) بیدار شدم، یه مقدار نون و پنیر نوش جان کردم (جای چای خالی) دوباره پنجره و پیاده تا در دانشگاه و این دفعه یه ماشین تا سجاد، تقاطع خیام

دیروز که رد می‌شدم، سیامک گفته بود اینجا یه شیرینی‌فروشی خوب هست و چون تولد آرمان بود، می‌خواستم یه چیزی بگیرم ببرم خونه‌شون (یه وقت فکر نکنین کارش داشتم و می‌خواستم مثلا صفحه اول سایت رو برام طراحی کنه یا از این جور برنامه‌ها ها!) هیچی دیگه، قنادی مذکور تعطیل بود و کلی سوختم که چرا یه چهارراه زودتر پیاده نشدم و از اون قبلیه خرید نکرده‌ام. دوباره راه افتادم گشتن دنبال یه شیرینی‌فروشی و بعد از 20 دقیقه پیاده‌روی و پیدا کردن آدرسی که ملت می‌دادن، دیدم این قنادیه فقط شیرینی داره و اون هم شیرینی خشک (و چه بسا فراتر از آن و یه چیزی تو مایه‌های سنگ!) دوباره آدرس گرفتم و این یکی سر راهم بود و تو چهارراه دکترا. دوباره چهارراه دکترا => سه راه ادبیات و یه ماشین مستقیم یه ربعی اومد بالا تا جلوی کوچه آرمان اینا! جلوی در خونه‌شون که رسیدم، اصلا باور نکردم اینجا خونه آرمان اینا باشه. (حالا آرین و آرش که بماند) بعد از دو سه سری چک کردن پلاک، بالاخره دلم رو زدم به دریا و زنگ زدم و آرین اومد دم در و در رو باز کرد. (چقدر تعارفی!؟ چقدر محجوب و مؤدب!؟ مثل اینکه این خونواده کلا «+» آفریده شده‌اند) اما جالبش آرمانی بود که شده بود عین بن‌لادن (یا به قول خودش بن‌لاله) یه خروار ریش و سبیل! اگه یه عکس از خودش تو این حالت بگیره، قول می‌دم تا عمر داره در مقابل ازدواج واکسینه می‌شه. مگه اینکه بن‌لادن طلاق بگیره یا فوت کنه.

هیچی به جز کلی ریش مزاحم، یه خورده همچین بفهمی نفهمی مریض شده بود و انشالله داره می‌میره (من چشمم شوره. لااقل بگم می‌میره، شاید زنده بمونه) رفته پیش دکتر و گفته من به آمپول ... حساسیت و آلرژی نداره. با آمپول حال نمی‌کنه. ولی در بستر مرگ هم که باشه، من فعلا در کمال پررویی به سر می‌برم و مجبورش می‌کنم کار کنه. (ای خدا لعنتم کنه) ما یک ساعت داشتیم زور می‌زدیم تا با فیگور دلخواه من عکس بگیریم، در نمی‌اومد. (نامربوط: به لوگوی سیمرغ یه نگاه بندازید و هی لذت ببرید. چه کرده!؟) این وسط هم هی تند تند پذیرایی می‌شدم (اون بیچاره که هیچی نمی‌خورد) آخرش اینکه ساعت نه و نیم شب بالاخره جل و پلاسم رو جمع کردم (البته اون مرحوم کیبرد رو هم آورده بودم مشهد تا بدم دست آقا آرش بیچاره تا یه نگاه کوچولو (ی دو ساعته) بهش بندازه و آخرش هم حتما معلوم می‌شه جز دور انداختنش هیچ راهی نیست. خلاصه اینکه تا اونجایی که می‌شد سوءاستفاده کردم و هی کار دادم دست این بیچاره‌ها و کلی هم دچار عذاب وجدان شدم.

آخر شب هم که از خونه‌شون زدم بیرون، هر چی ایستادم، برای برگشت اون مسیر مستقیم رفت، هیچ ماشینی نبود و تکه تکه تا سر خیابون آبکوه! کلی معطلی اونجا و هیچ‌کس سجاد نمی‌برد. چهار تا خانوم هم اومدن و یه ماشین خالی رو پر کردن و حال من رو هم حسابی گرفتن. خوشبختانه بعدش یه ماشین دیگه اومد و گفتم راهنمایی، ولی بعد معلوم شد تا سجاد هم می‌ره و قیافه همون خانم‌ها که تو راهنمایی منتظر ماشین ایستاده بودن، کلی خنده‌دار بود. بعد خودم رو به صرف شام در خیابان سجاد و کلی بورژوا بازی! مهمون کردم و بعد پیاده از اونجا تا خوابگاه (یه ساعت پیاده راه بود) نکته قابل ذکر دیگه‌ای فکر نکنم مونده باشه جز سلانه سلانه اومدن تا سوله فرهنگی و پرداخت پول نون اضافه شب قبل و یه برگ پرینت دو شب قبل. بعدش هم خوابگاه و خوابیدن قبل از خاموش کردن چراغ

هم بیخود شد هم طولانی، خب، اینم یه مدلشه دیگه

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک


یادداشت‌های شما:

سلام دوست عزيز.قرار 20 شهريور كه يادتونه؟؟؟ مي‌خوام براي يه برنامه ديگه براي كمك به مهرانه دعوتتون كنم....بيا توو اين وبلاگ و از اخبار مطلع شو.....منتظرتم........

[ بنياد فرهنگ و زندگي ] | [یکشنبه، ۳۰ شهریور‌ماه ۱۳۸۲، ۰:۲۲ صبح ]


بهرنگ عزيز. تو حرفها و ديدگاههاي خودت را بنويس و دنبال كامنت خواهي نباش. هستند خيلي از انسانها كه فقط وبلاگها را مي خوانند بدون آنكه نظري بنويسند. تو خودت را آلوده روزمرگي نكن .حانم.

[ Aria ] | [دوشنبه، ۳۱ شهریور‌ماه ۱۳۸۲، ۳:۲۶ بعدازظهر ]


فقط تو يكي نبودي كه قاچاقي تو خوابگاه ميرفتي .

[ خوابگاه ] | [دوشنبه، ۳۱ شهریور‌ماه ۱۳۸۲، ۶:۳۱ بعدازظهر ]


آقاي بهرنگ عزيز ! فقط به خاطر تعداد نظر ها اين همه روزمرگي رو شرح دادي ؟ راستي از پيشنهادت بي نهايت ممنونم . در اولين فرصت ممكن اين كارو ميكنم .

[ هيچ كس ] | [دوشنبه، ۳۱ شهریور‌ماه ۱۳۸۲، ۸:۳۳ بعدازظهر ]


http://www.zendehrood.com
بچه ها این سایت خیلی توپه و حتما ببینیدش

-وبلاگ مجانی
_ انجمن های جالب
_گالری های عکس های حرفه ای و زیبا
_کلیپ های فلش (نوانما)
_کارت پستال های خیلی خوشگل
_لینک های منتخب
www.zendehrood.com

[ زنده رود ] | [دوشنبه، ۲۱ مهر‌ماه ۱۳۸۲، ۲:۵۰ صبح ]


salam dostan man be tazegy varedeh en saite shodeh am va be nazareh man saiteh jaleby nez mibashad az tamameh motesadeyan en saite tashakor be amal miyavaram

[ mehraban ] | [یکشنبه، ۳ اسفند‌ماه ۱۳۸۲، ۳:۳۳ صبح ]


salam be hameyeh azizan

[ mehraban ] | [یکشنبه، ۳ اسفند‌ماه ۱۳۸۲، ۳:۳۶ صبح ]


سلام دوستان عزیز ایرانی عیدتان مبارک
اگر کسی از دوستان در امر سایت نویسی وارد هست و حوصله داره
با من تماس بگیره تا در ساختن یک سایت کمک و راهنمایم بکنه
با تشکر مهران از کشور اکراین

[ مهران ] | [دوشنبه، ۳ فروردین‌ماه ۱۳۸۳، ۴:۱۵ صبح ]