دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
چهارشنبه ۱۶ مهر‌ماه ۱۳۸۲

آقای دکتر، ما آدميم

خب، اول شرح کوتاه ما وقع:
ترم ۲ و ۳، دو بار از معادلات دیفرانسیل افتادم. ترم ۴ رياضی مهندسی و مکانیک سیالات برداشتم که پيش‌نيازشون معادلات بود. رياضی مهندسی با ۳ ساعت درس خوندن پاس شد. سيالات هم لطف استاد شامل حالم شد و افتادم. اين ترم ارتعاشات (که رياضی مهندسی پيش‌نيازش بود) برداشتم. مجموع نامه‌نگاری‌هام با دکتر مدرس، معاون آموزشی دانشکده به اونجا رسيد که ايشون امر فرمودند که ارتعاشات رو حذف کن و معادلات و سيالات بردار. حالا هم معادلات از يه دانشکده ديگه برداشته‌ام و با طراحی اجزا هم تداخل داره. اين نامه يه جورايی خطاب به خداست. هر چند که مجيد معتقده خدا يه افسانه‌ايه که اين قدر آدم‌ها برای همديگه تعريفش کرده‌اند که کم‌کم باورشون شده که واقعيه.

آقای دکتر مدرس
منو می‌شناسين!؟ معلومه که نمی‌شناسين. برای اينکه من هم يه دانشجويی هستم مثل بقیه. شايد هم يه خری هستم مثل بقيه. نمی‌دونم شما در مورد فرمانبردارانتون چی فکر می‌کنين. این که مهم نيست. شايد اصلا فکر نکنين. چون در آئين‌نامه‌ها و مقررات هيچ‌جا ذکر نشده که آقای دکتر بايد فکر کنه. اما آقای دکتر، شما واقعا فکر نمی‌کنيد؟
شايد هم فکر می‌کنيد. اما به چی فکر می‌کنيد؟ به اين که يه دخترتون رو از رشته ادبيات دانشگاه اصفهان بياريد برق فردوسی و اون يکی رو از مکانيک کرمان بياريد. آقای دکتر، شما فکر می‌کنيد!؟ شما گوش می‌کنيد؟ شما نگاه می‌کنيد؟ آقای دکتر می‌بينيد که دخترتون انگشت‌نماست؟ و شايد هم بيشتر... نه، به نظر مياد اين مسائل برای شما نه اهميتی داره، نه اصلا دوست داريد که مطرح بشن. شما ترجيح می‌ديد مسائل آموزشی با شما طرح بشه. شايد هم سوؤالات ترموديناميک در سيستم انگليسی
آقای دکتر، ما يه استادی داريم به نام دکتر برادران رحيمی يا همون اصغر. کمتر کسی پيدا می‌شه که از دست ايشون برای درس ریاضی مهندسی شاکی باشه. استاديه که اين درس رو خورده و تو هيچ مسئله‌ای گيز نمی‌کنه. هيچ وقت حضور و غياب نکرده. خوب درس می‌ده و در آخر هم مناسب نمره می‌ده. هر کی بخواد هم می‌تونه ازش ياد بگيره. ترم ۳ بود که یک سری از بچه‌ها از همين استاد خواهش کردن که ترموديناميک ۱ رو ارائه کنه و در جواب شنيدن: «ترموديناميک!؟ اوه اوه اوه اوه! اسمش رو نيار. اون مايملک شخصی مدرس هست» و من اين ترم معنی اين حرف اصغر رو فهميدم. موقعی که گروه دوم اين درس رو ۱۸ نفر برداشته بودند و با جابجايی ۷ نفر از کلاس شما به اين گروه، کلاس تشکيل می‌شد و شما به آموزش امر کرديد که گروه دوم رو حذف کنه و به هيچکس هم اجازه نداديد که گروهش رو عوض کنه. می‌دونيد چند نفر حاضر بودند گروهشون رو عوض کنن، شايد که از شر شما خلاص بشن؟ می‌دونيد چند نفر مجبور شدن درس رو حذف کنن چون به برنامه‌شون نمی‌خورد؟ می‌دونيد چند نفر به دليل استادی شخص شخيص جنابعالی درس رو حذف کردن؟ آقای دکتر می‌دونيد چند نفر از شما بدشون مياد و چند نفر از شما متنفرن؟ اصلا شما کی چنين آمارهای بی‌اهميتی براتون اهميت داشته که حالا داشته باشه يا بخواد اهميت پيدا کنه!؟ همون طور که آمار حيرت‌انگيز! قبولی‌های کارشناسی ارشد براتون اهميت نداره. آمار ساده است. جز گروه متالورژی، تقريبا هيچی!
آقای دکتر، گفتم استادی، ياد شما و استادی آقای دکتر افتادم. کنفرانس هم استادتون نکرد و هنوز دانشياريد. انشالله به حساب در حقيقت کی استاد می‌شيد در حقيقت!؟ من بگم؟ هيچ وقت. چون شما در کل ساعاتی که تو دانشکده‌ايد جز زجر دادن دانشجو که کار ديگه‌ای نمی‌کنيد در حقيقت!
آقای دکتر! شما به بند و تبصره و آئين‌نامه و چه و چه استناد می‌کنيد که درسی رو حذف کنيد. اما آقای دکتر، شما خودتون معترفيد که از اطلاعات شخصی خودتون در مورد محتوای دروس و ربط و بی‌ربط بودن پيش‌نيازی‌ها حاضر نيستيد استفاده کنيد. چون به نفع دانشجوئه!
آقای دکتر، شما معاون آموزشی دانشکده‌ايد. مسؤولیت کيفيت آموزشی دانشجویان دانشکده با شماست. اما واقعا کدوم کيفيت!؟ کدوم يک از ما وقتی فارغ‌التحصيل می‌شيم مهندس شده‌ايم؟ کدوم يک از ما ياد می‌گيريم. اصلا آقای دکتر، يادگيری برای شما اهميتی داره؟ يا اينکه رعايت قوانين و مقررات و بندها و آئين‌نامه‌هایی که شما خودتون رأسا وضع کرده‌ايد يا امثال شما وضع کرده‌اند، از هر چيز ديگه‌ای مهم‌تره. حتی از زندگی
آقای دکتر! من انسانم. ما همه‌مون انسانيم. هيچ شباهتی به ماشين نداريم. هنوز که شباهتی پيدا نکرده‌ايم. با ما مثل آدم برخورد کنيد. آقای دکتر، من نمی‌تونم ماشين بشم. روزی که مجبور به انتخاب بشم، سعی می‌کنم آدم بشم تا شايد تو دنيا يه تغيير کوچولويی بدم. هر چند که حريف شما نمی‌شم. ماشين نمی‌شم چون بايد خلاقيت به خرج بدم وگرنه که بقيه دنيا تکراريه.

آقای دکتر! شما یک آدم منفور، خودخواه، کونه‌بين، فسيل و ... هستيد. به خودتون بياييد. شايد که ببينيد که من دانشجو از دست شما بيشتر از روزگار حرص خوردم و معده‌ام هنوز هم می‌سوزه. يه روزی هم موهای شما رو می‌سوزونم. هر چند که مويی هم براتون نمونده.
آقای دکتر، به خودتون بياييد. حتی اگه يه لائيک اخلاق‌گرا بيشتر نيستيد. باز هم به خودتون بياييد.
آقای دکتر، ما آدميم

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک


یادداشت‌های شما:

سلام بهرنگ جان،خيلي عصباني به نظر مي رسي؟اما توي اين شلغم شوروا مي خواستم بگم كه خيلي بي رحمانه اومدي و تو وبلاگ ما نوشتي اين متن از هفته نامه شهرآراست.مرد حسابي 95% موضوع رو تغيير دادم،موضوع رو از يك متن اخلاقي صرف به عاشقانه بدل كردم.ببينم اصلا خونديش؟!!!
در ضمن ما را در غم خود شريك بدان،ان شالله ترم ديگه با همديگه ترموديناميك برمي داريم!!!!

[ Ahmadpeik ] | [جمعه، ۱۸ مهر‌ماه ۱۳۸۲، ۱۱:۵۴ بعدازظهر ]


آقاي دكتر: كي گفته شما آدميد؟

[ پویا ( اعترافات یک متهم ] | [یکشنبه، ۲۰ مهر‌ماه ۱۳۸۲، ۱۱:۵۷ بعدازظهر ]


سلام بهرنگ
خواندن زجرنامه ات برايم دردناك بود.
اما اميدوارم كه به دست مدرس نرسد يا از كانالي به دستش برسد كه اذيت نشوي.
نمي دانم اگر آنرا جوري مي نوشتي كه مشكلي برايت پيش نمي آمد و در عين خال حرفت را هم زده بودي بد مي شد؟ نمي دانم اين سوالي است كه بايد خودت به آن پاسخ دهي. من در لحظه نوشتن آنها نبودم و نمي دانم تو به قصد سك عمل انتحاري اين كار را ركده اي و قصد داشتي تا با راه انداختن يك جريان به مقابله با مدرس بپردازي يا صرفا يك غقده گشايي ساده بوده است.
به هر حال اميدوارم موفق باشي و بهروز و بهرنگ
قربانت
مشتبا

[ moshtaba ] | [یکشنبه، ۲۷ مهر‌ماه ۱۳۸۲، ۵:۲۹ بعدازظهر ]


خيلي خري اقا ايراني

[ ghozok ] | [یکشنبه، ۵ بهمن‌ماه ۱۳۸۲، ۱:۵۸ بعدازظهر ]