دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
یکشنبه ۱۰ اسفند‌ماه ۱۳۸۲

بی‌سواد پس از ۵ سال

سر کلاس نشسته‌ام. استادمحترم کنترل درس می‌دهند. آن قدر هيجان‌انگيز که نشسته‌ام و قلم روی کاغذ می‌چرخانم. می‌دانم که می‌فهمد هيچ نمی‌نويسم، ولی به روی خودش نخواهد آورد و هر دو از دروغی که به همديگر می‌گوييم، آگاهيم. به سرم می‌زند که بنشينم و درس‌هايی را که هنوز پاس نکرده‌‌ام، ليست کنم. خيلی زود تر از آن چه فکر می‌کردم همه را به خاطر می‌آورم و ليست تکميل می‌شود. شوخی نيست! ۸۳ واحد است که ۱۸ تايشان را هم برای اين ترم برداشته‌ام. اما هيچ شاخه‌ای نيست که در دو ترم آينده نتوانم تمامش کنم. به عبارت ديگر در چارت کلی درس‌هايم، طول بلندترين شاخه ۶ است. خوب است. خيلی عالی است. اين يعنی افتادن يک درس يا دو درس موجب نمی‌شود که آدم نتواند سر موقع درسش را تمام کند. اما روی ديگری هم برای اين سکه هست. همان رويی که دانشجوی متوسط يا خوب، درسش ۹ ترم به طول می‌انجامد و معمولا پروژه‌اش را هم ترم ۱۰ دفاع می‌کند. اصلا حال و حوصله به خاطر آوردن ۴ تا استاد احمق و وضعيت آموزشی افتضاح را ندارم. فکرم مشغول چيز ديگری است.

طول کم شاخه‌ها، يعنی وارد نشدن به جزئيات. يعنی مهندسی که همه چيز می‌داند، اما هيچ چيز نمی‌داند. يعنی همه کار می‌توانم بکنم، اما بيکارم. يعنی ... يعنی ۵-۴ سال از زندگيم را به هدر داده‌ام تا شايـــد، بعـــدا، ممکن اســــت که ... جايی از يکی از ۵ چيزی که بلدم يک استفاده‌ای بشود کرد. يعنی دانشگاه و درس ... هيچ!
کمی از مهندسی مواد می‌دانم، اما در حد اطلاعات عمومي
کمی از مهندسی برق (قدرت) می‌دانم، اما در حد فقط برای دانستن
مقداری کنترل ياد گرفته‌ام، اما نه به اندازه‌ای که بتوان به کارش برد
ترموديناميک، سيالات و انتقال حرارت خوانده‌ام، ولی به قدری نيست که سيستم‌های انتقال (آب، حرارت و ...) طراحی کنم
طراحی اجزا را فرا گرفته‌ام. به همراه ديناميک ماشين، ارتعاشات، مقاومت مصالح و طراحی مکانيزم‌ها. اما با اين همه، بعيد می‌دانم کسی کاری دستم بدهد يا کاری را بتوانم خودم آغاز کنم.

مثل اينکه در آموزش عالی ما هم به مانند آموزش متوسطه، چيزی به نام تخصص معنی يا طرفداری ندارد. هر چند که مهندسی مکانيک، عام‌ترين نوع مهندسی است. اما آيا اين دليل بر آن می‌شود که به من هيچ چيز ياد ندهند!؟
درست که فکر می‌کنم می‌بينم اين حرف‌ها (برای خودم حداقل) کمی تکراری است. اما چند وقتی است که به فکر کار افتاده‌ام و می‌خواهم هر چه را که به درد زندگی نمی‌خورد، دور بريزم و فقط به کار فکر کنم و زندگی. به هر چه انجمن و کانون و شورا و کميته است، پشت کنم. دور و بر نشريه و هفته‌نامه را خط بکشم و ... می‌خواستم درس بخوانم تا ... اما مثل اينکه انتهای اين راه، اين مقصد نيست. بايد به فکر کار ديگری بود.

شبکه، وب، آموزش، کلاه گذاشتن سر ملت ...

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک


یادداشت‌های شما:

آخرش نگفتی بالاخره می خوای چه کار کنی؟

[ ر مثل مکانيک ] | [چهارشنبه، ۱۳ اسفند‌ماه ۱۳۸۲، ۲:۰۵ صبح ]


سايت حسابي سنگين شده حتي توي وبلاگ خودت

[ مسواک ] | [پنجشنبه، ۱۴ اسفند‌ماه ۱۳۸۲، ۹:۲۲ صبح ]


قرار وبلاگی برای عیادت از معلولین: جمعه 15 اسفند، ساعت 11 صبح، آسایشگاه معلولین فیاض بخش، میدان قائم

[ ارداويراف ] | [پنجشنبه، ۱۴ اسفند‌ماه ۱۳۸۲، ۲:۲۷ بعدازظهر ]