دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
سه شنبه ۲۵ فروردین‌ماه ۱۳۸۳

يک عمر دويديم... به مقصد نرسيديم!

«خيلی جالبه» شايد هم «خيلی عجيبه» فکر می‌کنم اين دو عبارت رو بيشتر از هر جمله ديگه‌ای، سرآغاز نوشته‌هام (حداقل تو اين وبلاگ) قرار داده‌ام. احتمالا من پنج شهر از هفت شهر عشق رو (طلب، عشق، معرفت، استغنا و توحيد) پشت سر گذاشته‌ام! و الان تو مرحله حيرت هستم و با اين وصف، Stage بعدی، مرحله فنا خواهد بود (جون خودم آخر استدلال و توهمه ها!) به هر حال اين که اين بار هم می‌خواستم با يکی از اين دو تا شروع کنم که اين مسأله يادم افتاد. حالا خيلی هم مهم نيست

سر کلاس «ديناميک ماشين» نشسته بودم و نصفی درس گوش می‌کردم و نصفی می‌خوابيدم و با نصفه سوم طبق معمول مواقعی که بعدش ميام شروع به نوشتن می‌کنم، داشتم به روزگار و زندگی خودم فکر می‌کردم. ديدم نسبت به ۳ ماه پيش که هنوز سوپروايزر و به نوعی شاغل نشده بودم، خيلی فرق کرده‌ام. تو اين مدت به خاطر کارم مجبور شده‌ام صبح‌ها ساعت ۷ از خواب بيدار بشم. حالا چه شب ساعت ۱۰ خوابيده باشم (که تو خوابگاه هيچ جور ممکن نيست) و چه ساعت ۳ صبح. به هر حال کار نه تعطيل‌بردار بود و نه شوخی بردار و بايد صبح، ساعت ۸ تو سايت (اتاق) کامپيوتر دانشکده می‌بودم و ...
اين يعنی منی که تمام مشکلاتم در ترم‌های قبل دانشگاه، بيدار شدن هشت صبح بود، هفته‌ای حداقل ۴ بار هشت صبح دانشکده بودم و ديگه کلاس‌های صبحم (که هفته‌ای يک روز هم بيشتر نيست) هيچ وقت از روی تنبلی دودر نمی‌شدن
در کنار اينها روزی N ساعت رو پای کامپيوتر يا بالای سر اون سپری کردن يه جورايی تو خيلی از شئون زندگيم تأثير گذاشته. ديگه شوق چندانی برای نوشتن ندارم (و بهتر بگم، ترجيح می‌دم بخونم) خيلی از چيزهايی که يه عمری برام مهم بود، ديگه خيلی اهميتی نداره و ...

نمی‌دونم. ولی به نظرم مياد اين روزهام خيلی شبيه به اون زندگی ايده‌آل که نه، ولی فوق‌العاده‌ايه که يه عمری دنبالش بودم (حسرتش رو داشتم!؟) تو دو ماهی که از اين ترم گذشته، دو بار اردو رفته‌ام و جمعه اين هفته هم دوباره دارم می‌رم. دغدغه‌ام به جای هزار و يک فکر و ذکر برای ديگران، اين شده که چيزهای تازه‌ای که از حضرت مووبل تايپ (لا نرم‌افزاراً الا هو) ياد گرفته‌ام، گسترش بدم، براشون راهنما بنويسم و شايد به يه کاری بزنم. دلواپس اينم که با بر و بچه‌هايی که جمعه ميان، بهم خوش بگذره و به اونا هم. مثل بچه آدم سر کلاس‌هام می‌رم می‌شينم و وقت اضافی يا تلف شده‌ای هم ندارم. شايد الان شبيه‌تر از هميشه ايستاده‌ام و دارم زندگی بقيه رو نگاه می‌کنم و خيلی وقت‌ها هم باهاشون زندگی می‌کنم. اما خب ... جای يه چيزهايی خالی شده. جای اون استرس‌ها، فشارهای مسخره عصبی، حرص و جوش خوردن‌ها و زور زدن‌ها، فکر کردن‌ها و نوشتن‌ها ... يه جوری انگار که زندگی‌ام مال خودم شده و خودم هر جور بخوام دارم درستش می‌کنم. ولی انگار نمی‌شه که بشه. اين سوال هميشه برام مطرح بوده و هيچ وقت نپرسيدمش. شايد کسی هم نمی‌دونسته که بخواد بهم جواب بده. ولی «آدم‌هايی که در اثر تومور مغزی، قسمتی از مغزشون رو از دست می‌دن، کارهايی از مغزشون رو که اون قسمت انجام می‌داده، چی کار می‌کنن؟ يعنی مثلا اگه قسمت محاسبه مغزشون رو بردارن، ديگه نمی‌تونن محاسبه کنن؟ جاش با چی پر می‌شه؟» نمی‌دونم منظورم از اين و اشاره‌ام رو متوجه شدی يا نه، ولی به هر حال ... زندگی ادامه داره، حتی در شهر هشتم

در هزار توی ذهنم، جای چيزهايی خالی است. شمشادها را برچيده‌ام، درختان پير را به نجار سپرده‌ام، سايه‌ها را برداشته‌ام. اما گل يخ هنوز هم شکوفه نمی‌زند. چرا!؟

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک


یادداشت‌های شما:

آقا ما رو هم تو اردوهاتون بازي بدين :DD

[ ارداويراف ] | [سه شنبه، ۲۵ فروردین‌ماه ۱۳۸۳، ۹:۱۹ بعدازظهر ]


حالا که ما يه سوپروايزر داريم که به شهر هشتم عشق رسيده، مي شه ازش بخوايم که
۱. يه پرينتر سوزني ديگه هم توي سايت راه بندازه؟!
۲. اون برچسب لعنتي « بهاي هر برگه پرينت ۲۵ تومان» رو از روي پرينتر ليزري برداره؟!

[ حامد ] | [پنجشنبه، ۲۷ فروردین‌ماه ۱۳۸۳، ۶:۳۶ صبح ]


عاشق نشده‌اي پسرجان که هنوز هم مي‌نالي

[ ali shojaee ] | [شنبه، ۲۹ فروردین‌ماه ۱۳۸۳، ۱:۰۴ بعدازظهر ]