دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
سه شنبه ۲۱ مهر‌ماه ۱۳۸۳

«انجمن تهرانی‌های دانشگاه فردوسي»
يا
مدرنيسم عليه مدرنيسم

«انجمن تهرانی‌های دانشگاه فردوسي» يا مدرنيسم عليه مدرنيسم
۱- حدود يک سال پيش، اولين بار بود که تهرانی‌های دانشگاه ما دور هم جمع شدن تا يه افطاری مشترک داشته باشن. البته از سال‌ها قبل بچه‌های شهرهای کوچک و بزرگ ديگه از اين برنامه‌ها داشتن، اما هيچ وقت تهرانی‌ها چنين چيزی رو تجربه نکرده بودن. دلايل کاملاً واضحی هم داشت. اوليش اين بود که چيزی به نام تعصب روی شهر برای تهرانی‌ها معنی نداشته و نداره. شهری با حداقل ۱۰ ميليون نفر جمعيت که شير مرغ تا جون آدميزاد توش پيدا می‌شه و (خداييش) تهرانی بودن صرف آدم رو واجد هيچ صفتی نمی‌کنه، طبيعتاً نمی‌شه توقع داشت که مثل نيشابوری‌ها، تربتی‌ها يا حتی اصفهانی‌ها عِرق و تعصب شهری داشته باشن و دنبال جمع شدن و ... باشن. آخه حداقل برای من، اين که تهرانی هستم، فقط به خودم مربوطه و حتی به همسايه طبقه پايينی‌مون هم مربوط نيست. تهرانی‌ام که تهرانی‌ام، خب که چي!؟
البته منکر اين نکته نمی‌شم که کاملاً اختلاف فرهنگی بين تهران و شهر پرمدعايی مثل مشهد رو درک می‌کنم و به چشم می‌بينم. خوب می‌دونم که تو تهران اگه ۲۰ سال هم راه برم، خيلی احتمالش کمه که آشنايی ببينم، اما تو اين مشهد (به قول مشهدی‌ها) ۴ ميليوني! کافيه ده دقيقه تو يه خيابون راه بری تا ۵۰ تا آشنا ببينی. حالا اين به کنار، خيلی از مشهدی‌ها تو خيلی از زمينه‌ها (من‌جمله رانندگي) يه اختلاف عميق فرهنگی به شکل عقب‌موندگی با تهرانی‌ها دارن که خب، من ترجيح می‌دم تو اين زمينه‌ها تهرانی باشم.
خلاصه اين که اين جمع شدن برای جماعتی که کمترين فصل مشترکی بينشون نيست، شايد فقط يه محفل مناسب برای همسريابي!!! به نظر ميومد و بس (و صد البته لاس‌بازار) حتی اگه بعضی‌ها بهانه‌هايی مثل شهر غريب رو دليل اين جمع شدن عنوان کنن.
چند وقت بعد از اون افطاری يه عده جمع می‌شن و ۵ نفر (من‌جمله من) رو به عنوان عيأت مؤسس يه انجمن انتخاب می‌کنن که در دورانی مجوز ندادن دانشگاه، توی سازمان ملی جوانان به عنوان يه NGO (تشکل غيردولتي: Non Govermental Organization) ثبت می‌شه و اسمش رو هم می‌ذارن «کانون توچال»
... و من باز هم نمی‌دونم چرا چند ماه بعد تو جلسه انتخاب اعضای شورای مرکزی (قبلی هيأت مؤسس بود) کانديدا می‌شم و چرا بقيه بهم رأی می‌دن تا عضو شورای مرکزی کانونی بشم که هنوز فلسفه وجودی‌اش رو نفهميده‌ام!
حالا هم پنجشنبه قراره ملت رو ببريم اردو و دو هفته ديگه هم مراسم افطاری داشته باشيم. (نکته جالب: ظرفيت ۴۰ نفره دخترها سه سوت پر شد، پسرها بعد از ۳ روز، به زور)

۲- اواخر تابستون بود که يه روز سيامک زنگ زد که می‌خوام برم با دکتر غياثی، رئيس سازمان ملی جوانان استان خراسان، مصاحبه کنم. توی مصاحبه جدای از خيلی بحث‌ها اين مسأله مطرح شد که دانشگاه به اين انجمن‌های محلی مجوز نمی‌ده و به همين خاطر کلی NGO درست شدن که در واقع همين انجمن‌ها هستن و هدفشون هم فقط اردوهای دختر پسری مختلط رفتن هست و هيچ فعاليت ديگه‌ای هم ندارن. ازش پرسيدم شما چه نظری دارين. اون هم در جواب کلی چرت و پرت گفت که فقط يه اشاره به درد بخور توش پيدا می‌شد. اون هم بحث مدرنيسم و قوميت‌گرايی بود. (خب اين تابلوئه که از اين که آمار NGOهاش، اين جور هلو بالا بره، هيچ ناراحت نمی‌شه. مدير ايرانيه و آمار ديگه!)
قضيه خيلی پيچيده است. يکی از اولين دست‌آوردهای مدرنيسم، فردگرايی (individualism) هست که يعنی فرد خودش رو مهم‌تر از پيشينه خانوادگی و محلی‌اش می‌دونه (و می‌دونن) مهم نيست فرد کجاييه، چه مليت، قوميت يا خانواده‌ای داره. مهم اينه که چی بلده و چی کار کرده. سر جمع اين که يکی از اولين نتايج حرکت به سمت مدرنيسم جمع شدن بساط قوميت‌گراييه.
حالا جهانی‌سازی و جهانی شدن پديده‌ها که اتفاقيه که تو عصر انفجار اطلاعات داره رخ می‌ده موجب شده که اين سؤال پيش بياد: «آيا ممکنه مردم يک دهکده به زبون‌های مختلفی حرف بزنن، فرهنگ و رسوم مختلفی داشته باشن و جورهای متفاوتی زندگی کنن؟» اگه دقت کنيد تو دنيا همه دارن انگليسی رو به عنوان زبون دوم ياد می‌گيرن (به جز ترک‌ها که زور می‌زنن يه ذره فارسی ياد بجيرن، اونم چه ياد نمی‌جيرن!) خب پس يه جورايی زبان و بيان داره يکسان می‌شه. اما آيا نتيجه اين فرآيند يکسان شدن فرهنگ هم هست؟ آيا ديگه نيوزيلندی‌ها برای سلام و احوال‌پرسی به جای به هم ماليدن بينی‌هاشون، دست می‌دن؟ ايرانی‌ها روبوسی دو مرد رو به عنوان نشانه همجنس‌گرايی اون‌ها تلقی می‌کنن؟ عرب‌ها دشداشه رو ترک می‌کنن؟ چينی‌ها پای تلويزيون لم می‌دن و پاپ‌کورن و چيپس می‌لمبونن؟
جواب من مثل هميشه است: «نمی‌دونم» من نمی‌دونم که روند امروز دنيا جهانی شدن يک فرهنگه يا فرهنگ شدن جهانی انديشيدن، جهانی فکر کردن، جهانی کار کردن و جهانی رفتار کردن. نمی‌دونم که دنيا داره به کدوم سمت می‌ره. اما اين رو خوب می‌دونم که تأسيس NGO برای تهرانی‌های محصل در مشهد نقض قرض و خلاف فلسفه وجودی NGO است. مثل روی کار اومدن فاشيست‌ها (و امثال آبادگران) از طريق دموکراسی. مثل قانونی کردن ولايت مطلقه فقيه که بالاتر از قانونه. مثل اون عربی که مارلبورو می‌کشه، مک‌دونالد رو با کوکاکولا می‌خوره، کاديلاک سوار می‌شه و «روز استقلال» می‌بينه، ولی دشداشه تنشه، از آمريکا بدش مياد و با زنش مثل سگ رفتار می‌کنه.
مثل انجمن تهرانی‌های دانشگاه فردوسي!
(سلسله مقالات بزرگمهر شرف‌الدين رو توی چلچراغ بخونيد. از اين هفته شروع کرده)

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک


یادداشت‌های شما:

از خط به خط نوشتت معلومه که نسبت به شهرت تعصب نداري...!!!!!!!

[ ارتفاع صفر ] | [سه شنبه، ۲۱ مهر‌ماه ۱۳۸۳، ۱۱:۲۱ بعدازظهر ]


با سلام
وبلاگ کانون گردشگری دانشگاه فردوسی راه اندازی شد.
چنانچه مایل به همکاری هستید umtourism.blogfa.com را به بینندگان خود معرفی کنید.

[ ] | [یکشنبه، ۲۴ آذر‌ماه ۱۳۸۷، ۶:۴۳ بعدازظهر ]


با سلام
وبلاگ کانون گردشگری دانشگاه فردوسی راه اندازی شد.
چنانچه مایل به همکاری هستید umtourism.blogfa.com را به بینندگان خود معرفی کنید.

[ ] | [یکشنبه، ۲۴ آذر‌ماه ۱۳۸۷، ۶:۴۳ بعدازظهر ]