دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
چهارشنبه ۳ فروردین‌ماه ۱۳۸۴

من، وبلاگ و سالی که گذشت

۱- مطلب قبلی سيصدمين مطلب اين وبلاگ بود. حيف که ديگه اين عددها برام خيلی جذابيت ندارن، وگرنه کلی سرش سر و صدا می‌کردم.

۲- نمی‌دونم به اين نکته دقت کرده بوديد که تو قالب قبلی جلوی کلمه «ديده‌بان» نوشته بود: «نسخه آزمايشی» آزمايشی که به نظر مياد نزديک دو سال طول کشيد. اما در واقع الان که نگاه می‌کنم می‌بينم بيشتر از اين که بحث آزمايشی بودن قالب باشه، بيشتر خود وبلاگ، نوشته‌ها و تفرکاته که آزمايشيه. حتی يه مدت به سرم زده بود که اسم وبلاگ رو هم بذارم نسخه آزمايشی! به خصوص اين که به انگليسی می‌شد «Beta Version» که تازه ايهام هم ايجاد می‌کرد! (BEhrang TAjdin => Beta) ولی حالا از شوخی گذشته، اگه رو اين قالب کار نکرده بودم، اسمش رو عوض می‌کردم. فکر می‌کنم اون اسم خيلی بيشتر مناسب اين وبلاگه. چرا که بعضی وقت‌ها خنده‌ام می‌گيره از چيزهايی که قبلاً نوشته بودم. ولی تجربه‌هايی بودن که بايد انجامشون می‌دادم. هنوز خيلی مونده تا ثبات. فعلاً بايد تجربه کرد...

۳- سال ۸۳ سال خاصی بود. الان که نگاه می‌کنم می‌بينم که من نه تنها آدم يک سال پيش، که حتی آدم شش ماه پيش هم نيستم. شايد بزرگترين تجربه امسال تجربه تدريس بود و تجربه هفت دوره درس دادن، هفت تا کلاس، هفت سری آدم مختلف و ... تجربه عجيب و غير قابل توصيفيه. البته نه از جنس تجربيات عرفانی و عاشقانه و شادی‌آور و ... که آدم يه احساس رضايت خاصی بهش دست می‌ده که من يکی رو معتاد خودش کرده. توی روابط اجتماعی آدم هم شديداً تأثير می‌ذاره و چيزهای زيادی از اين بين ياد گرفتم.
تو حوزه درس، نمره سال ۸۳ من «حداقل قابل قبول» بود. ۲۵ واحدی که پاس شد. ۹ واحدی که افتادم و معدلی نه چندان جالب. همون حداقل قابل قبول! امسال ديگه تازه‌کار نبودم. بلکه همه تو دانشگاه منتظرن که من برم و مثل يه فسيل بهم نگاه می‌کنن. کسی که ديگه نمی‌تونه خيلی برای آينده برنامه‌ريزی کنه و کم‌کم بايد بساطش رو جمع کنه و بره. همون طور که همه دارن می‌رن. امسال بيشتر از هر موقع ديگه‌ای تو زندگی‌ام نگران چيزی بودم به نام آينده. آينده‌ای که هنوز هيچ تصوير (نمی‌گم روشن) واضحی ازش تو ذهنم وجود نداره و بعيد هم هست که امسال هم چيز خاصی دستم رو بگيره
يک سال پيش فکر می‌کردم از لحاظ فکری به کمال رسيده‌ام. فکر می‌کردم تکليفم با خودم، خدا، دور و بری‌ها و همه چيز کاملاً معلومه. اما الان مطمئنم که يه چيزهايی هست که لازمه بدونم و نمی‌دونم. امسال بيشتر از هر وقت ديگه‌ای تو عمرم گفتم و نوشتم «نمی‌دونم»
امسال خيلی بد بودم. بداخلاق، عصبانی، بی‌گذشت، بدگمان، حسود، تنبل و ... سر سفره که نشسته بودم فقط يه چيز از خدا خواستم. ازش خواستم که کمکم کنه امسال آدم بهتری باشم. خيلی بهتر از اون چيزی که دارم سعی می‌کنم بهش تظاهر کنم. خيلی بهتر از يه قهرمان منزوی!

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک