دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
چهارشنبه ۱۶ شهریور‌ماه ۱۳۸۴

عقل و وجدان

۱- هولناك است. خيلي هولناك‌تر از آن چه بتواني فكرش را كني. كافي است كه سعي كني خودت را به جاي آن آدمي بگذاري كه اين بر او گذشته است. وقتي داشتم مي‌شنيدم، لحظه به لحظه حس مي‌كردم كه هوا سنگين و سنگين‌تر مي‌شود. نفس كشيدن برايم سخت شده بود. سنگيني واژه‌ها مانند باري بود كه به ناگاه بر روي دوشم گذاشته مي‌شد و همين سنگيني بود كه هوا را نيز به خود آغشته كرده بود. لحظه لحظه شنيدن داشتم به درون فشرده مي‌شدم. مي‌دانم كه تو نيز پس از خواندن، تصور و دركش، چنين خواهي شد. شب پيش از خواب بار ديگر با خودت مرورش كن. با من هم‌عقيده خواهي شد.

۲- پويا پسر خوبي بود. اين را تمام كساني كه مي‌شناختندش، قبول داشتند. پسري كه در سنين ميانه جواني، به سختي كار مي‌كرد و نسبتاً خوب هم در مي‌آورد. اما كمترين سهمي براي خود قائل نبود. به قصه‌ها مي‌مانست. كمتر كسي هم مي‌دانست كه او در اين سن، بي كمترين چشم‌داشتي 4 خانواده فقير را تأمين مي‌كرد. به جز اين، چندين انجمن خيريه را نيز به دست خود اداره مي‌كرد. البته بهتر است لفظ خيريه را به كار نبرم. انجمن‌هايي كه آدم‌ها جمع مي‌شدند تا براي آرمان‌هايشان تلاش كنند. پويا واقعاً پسر پرتلاش و دوست‌داشتني‌اي بود و از لحاظ اخلاق و تواضع نيز جاي هيچ بحثي را نداشت

۳- آزاده چند سالي بود كه پويا را مي‌شناخت. از همان دوران نوجواني‌اش كه با شور آرمان وارد يكي از همان انجمن‌ها شده بود، پويا را مي‌شناخت و در تمام اين سال‌ها، صميميت بين آن‌ها بيشتر و بيشتر شده بود. اعتراف مي‌كند: «دوستش داشتم. بيشتر از هر چيز و هر كسي تو اين دنيا» ديگر آزاده آن بچه مدرسه‌اي نوجوان سابق نبود. اما در دوران دانشجويي‌اش هم پرشور و پرانگيزه بود. كار مي‌كرد. فعاليت سياسي، فرهنگي، صنفي، علمي يا هر چيز ديگري. يك دانشگاه بود و يك آزاده. در كنار اين‌ها مي‌نوشت. از نقد سياسي گرفته تا شعر و داستان‌هايي كه كسي نمي‌خواند. يعني دلش نمي‌آمد كسي بخواندشان. اين نوشته‌هايش را مي‌سوزاند. اما هنوز به انجمن مي‌رفت و رابطه‌اش را با پويا حفظ كرده بود. تا آن اتفاق افتاد

۴- پويا بالاخره نتوانست جلوي خودش را بگيرد و حرفش را زد: «دوستت دارم» به هر چيزي هم رازي بود. آشنايي، دوستي، ازدواج. هر چه آزاده اراده مي‌كرد. اما آزاده گفت: «نه» مي‌پرسم چرا؟ «چون كه خيلي بيشتر از اوني دوستش داشتم كه حاضر بشم به من قناعت كنه. اون لايق بهتر از من بود. من بهش علاقه داشتم. ولي اون بايد به بالاتر از اين‌ها مي‌رسيد. به يك نفر خيلي بهتر از من. جلوي وسوسه خودم رو گرفتم و گفتم نه. هر چقدر هم اصرار كرد، تأثيري نكرد»

۵- «دو روز بعد بود. يكي از بچه‌هاي انجمن زنگ زده بود. هي اين پا و اون پا مي‌كرد. گفتم چي شده؟ گفت هيچي. گفتم به من بگو چي شده. گفت به خدا هيچي. گفتم خر خودتي. بگو چي شده لعنتي» بغضش مي‌شكند و اشك است كه صورتش را مي‌پوشاند. «پويا خودش رو به كشتن داد. جايي رفت و كاري كرد كه كشتنش. فقط به خاطر اين كه من بهش جواب رد دادم. اون به خاطر من خودش رو كشت. من قاتلم. مي‌فهمي؟ من پويا رو به كشتن دادم. من پويا رو كشتم و الان يك ساله كه دارم تقاصش رو پس مي‌دم. عذاب وجدان. كابوس. بي‌خوابي ...» مي‌گويد و صورتش را پشت دست‌هايش پنهان مي‌كند. غافل از اين كه اشك‌هايش پشت آن‌ها نيز پنهان نمي‌شود. ديگر نفسم بالا نمي‌آيد. صورت سنگي‌ام نمي‌گذارد كه كسي بفهمد چه مي‌كشم

۶- با خودم درگيرم. آن آدم و آن داستان به كنار، دارم با خودم فكر مي‌كنم كه چه مي‌توان كرد. آزاده از روي احساس، به خاطر علاقه، از سر عقل، به پويا جواب منفي داد. اما او خودش را كشت. شايد اگر صد بار ديگر هم چنين مي‌شد، جواب آزاده همين بود. عقل مي‌گويد كه آزاده كار اشتباهي نكرده و نبايد احساس گناه كند. اما با اين احساس و با وجدان و عذابش چه مي‌توان كرد؟ اگر از روي عقل تصميمي گرفتي كه بعداً نتيجه‌اش بد بود و عذاب وجدان گرفتي، چه مي‌كني؟ ديگر به عقل و احساست وقعي نمي‌نهي؟ من اگر صد بار هم از اين سوراخ گَزيده شوم، باز هم به راه عقل مي‌روم. اما با عذاب وجدان چه مي‌توان كرد؟
مدت‌هاست كه از روزي كه اين حكايت را شنيدم، مي‌گذرد و هنوز جوابي پيدا نكرده‌ام. وحشتناك است كه نشود تصميم گرفت. واقعاً وحشتناك

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک