دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
یکشنبه ۲۶ شهریور‌ماه ۱۳۸۵

فالاچي، مرگ و ديگر هيچ

۱- اوريانا فالاچيهمين دو هفته قبل بود. سر كلاس زبان، استاد پرسيد كه «اگر مي‌توانستيد با يك نفر ملاقات كنيد، آن يك نفر كه مي‌بود؟» كسي بر من پيش‌دستي كرد و نام اوريانا فالاچي را بر زبان آورد. من هم به شدت تأييدش كردم. آن لحظه، به هيچ عنوان فكر نمي‌كردم كه وي، آخرين روزهاي عمر خويش را مي‌گذراند.

۲- اوريانا فالاچی، اگر نگوييم معروف‌ترين، دست كم از معروف‌ترين خبرنگاران و روزنامه‌نگاران نيمه دوم قرن بيستم بود. عجيب اين كه، هر چه در سياست، هنر و ادبيات، افراد معروف در سراسر جهان زياد هستند، روزنامه‌نگاران و اصحاب رسانه، از داشتن افرادي با معروفيت ماندگار جهاني، بي‌بهره‌اند. اين گونه است كه وقتي از من خواستند چند روزنامه‌نگار معروف دنيا را نام ببرم، جز فالاچي، آرت بوخوالد و حسنين هيكل، نام ديگري به ذهنم نرسيد. حتي مطمئن نيستم كه همين سه نفر هم معروف باشند.
سري به ويكي‌پديا بزنيد و عبارت «Journalist» را جستجو كنيد. از ميان روزنامه‌نگاران قرن بيستم، چند نفر را مي‌شناسيد؟ تقريباً هيچ كدام!
شگفت آن كه نام اين سه نفر نيز در اين فهرست نيامده است. چه جالب! اصلاً روزنامه‌نگاري با شهرت جهاني پيدا مي‌شود!؟ ببينم، نام آن دو خبرنگاري كه رسوايي «واترگيت» را به بار آوردند، به خاطر مي‌آوريد؟

۳- تا پيش از مرگ فالاچي، خبري از كتاب‌هاي اخيرش نداشتم. فالاچي براي من، پديدآورنده «زندگي، جنگ و ديگر هيچ» بود و راوي «مصاحبه با تاريخ» و نويسنده «نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد»
بيش از آن كه دغدغه‌هاي دهه‌هاي شصت و هفتادي «نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد» مرا تحت تأثير قرار دهد يا زبردستي‌اش در به چالش كشاندن سياست‌مرداني چون «محمد رضا پهلوي» در «مصاحبه با تاريخ»، اين نگاه نفرت‌بار، تلخ و واقعي‌اش به جنگ بود كه موجب شد نگاهي تحسين‌آميز به وي پيدا كنم. حتي اگر سال‌هاي آخر زندگي فالاچي به اسلام‌ستيزي گذشته باشند، باز هم «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را بايد خواند. روايت اين خبرنگار از جنگ، چنان سياه، كثيف و هولناك است كه براي خواننده، شكي باقي نمي‌ماند كه جنگ، هر كجا و به هر دليلي كه باشد، تلخ، ديوانه‌وار و غيرانساني است.

۴- به نظر من، نقطه اوج كار فالاچي در «زندگي، جنگ و ديگر هيچ» آن جاست كه از غذايي مشهور، گران و پرطرفدار مي‌گويد كه تنها در يك رستوران پيدا مي‌شود: «مغز ميمون» (چون كتاب را ندارم، آن چه را كه از دو سال پيش در ذهنم مانده، بازگو مي‌كنم)
ميمون را زنده و در زنجير به سر ميز مي‌آورند. مشتري بايد تا جايي كه مي‌تواند ميمون را شكنجه كند. با كارد چشم ميمون را در آورد يا با آتش سيگارش، تن ميمون را بسوزاند. اين كارها ميمون را عصباني و ديوانه مي‌كند «monkey mad, very mad» در نتيجه خون بيشتري روانه مغزش مي‌شود. هر چه ميمون، بيشتر عصباني شود، خون بيشتري به مغزش مي‌رسد. وقتي كه به اندازه كافي ميمون را عصباني كردند، جمجمه‌اش را مي‌شكنند و مغزش را، همان جور خام و خون‌آلود، جلوي مشتري مي‌گذارند. «delicious, very delicious»
اين قسمت‌هاي كتاب را در اينجا ببينيد. عجيب، اين تصوير به جنگ و آن چه انسان‌ها در جنگ انجام مي‌دهند، شبيه است.

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک