دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
یکشنبه ۱۷ بهمن‌ماه ۱۳۸۹

آخرین قطار شب

می‌دانی؟ فرق قربت و غربت یک حرف است؛ شاید هم کمتر. نقطه‌ای و کمانی. اما فاصله‌شان دنیایی است که تفاوتشان از فرق سپید و سیاه هم بیشتر است. گذاشتن نقطه‌ای روی غربت و وصل کردن دو سر کمان آسان می‌نماید؛ اما گاهی گذشتن از این مرز باریک، سخت‌ترین کار دنیا می‌شود.

می‌دانی؟ هیچ راه آسانی برای گفتن این نمی‌شناسم. بگذار این‌گونه بگویم. هیچ وقت نقشه برای من جواب نداده است. نمی‌دانم مشکل از بی‌اعتمادی‌ام به نقشه‌هاست یا کمبود انگیزه، پشتکار و تعهد. هر چه هست، تا امروز که نشده راهی را نشانم دهند و به پایانش برسم. نمی‌دانم؛ شاید به جای نقشه، راهنمایی نیاز داشته باشم که گام به گام همراهم بیاید و نشان دهد که ممکن است و من هم از پس آن برمی‌آیم.

می‌دانی؟ وقتی می‌گویی «معمولی نیستی» یا که «عادی است» با خودم فکر می‌کنم که این‌ها واژگان خطرناکی است. برچسب‌هایی است که می‌تواند همه اتفاق‌ها و آدم‌ها را با یک چوب براند؛ دایره‌ای بکشد و داخل و بیرونش را ارزش‌گذاری کند. چندان هم به موضوع صحبتمان مربوط نیست؛ اما هر بار که سر کار می‌روم، به خودم یادآوری می‌کنم که مردن، زخمی یا آواره شدن حتی یک انسان، اصلاً معمول نیست. نمی‌دانم؛ شاید غرق شدن یا به بن‌بست رسیدنش هم عادی نباشد. نشاید دل خوش کردن به زمانی که ممکن است خودش زخم‌ها را درمان کند.

می‌دانی؟ دل کندن از خانه و سرزمین و داشته‌ها شاید کار آسانی نباشد؛ اما دل کندن از خواسته‌ها، آرزوها و رؤیاها کاری است بس پرمشقت. مخصوصاً وقتی که رؤیایت چیزی فراتر از یک زندگی آرام و بی‌دغدغه نباشد.

نمی‌دانم. شاید وقتی به دغدغه زنده‌ام، داشتن چنین رؤیایی، حرفی پوچ و توخالی باشد. خیلی خوب می‌دانم که دغدغه و میل مهارنشدنی به دنبال کردن مناقشه‌ها و مواجهه‌ها، تنها نشانه زنده بودنم است. راست می‌گویی. خسته‌ام؛ بسیار خسته. اما دور شدن و مدتی فاصله گرفتن، شاید پاسخش نباشد. چرا که هر لحظه در این اندیشه‌ام که چه می‌گذرد و نکند آخرین قطار شب هم برود و من سوارش نباشم. کاش می‌توانستم به خودم بقبولانم که فردا صبح، قطار دیگری همین مسیر را خواهد رفت. کاش باور می‌کردم که در مقصد، کسی منتظر نیست.

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک


یادداشت‌های شما:

I have the same feeling/fears/worries sometimes! it is a beautiful piece that you have wrote

[ marzie ] | [یکشنبه، ۱۷ بهمن‌ماه ۱۳۸۹، ۸:۳۵ بعدازظهر ]