دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
پنجشنبه ۱۸ فروردین‌ماه ۱۳۹۰

شورشی

راست می‌گویند که مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید هم می‌ترسد. سال‌های سال هم که بگذرد، این ترس رهایت نمی‌کند که نکند مرا هم بگزد؛ یا بدتر از آن، مار باشم و دیگری را بگزم.

صداها هنوز توی گوشم می‌پیچد. یکی‌شان می‌گفت «تو که مرا اولین بار فلان جا با فلانی دیده بودی که داشتم فلان کار را می‌کردم.» آن یکی هم جواب می‌داد که «یادت نیست فلان بودی و چه قدر دنبالم آمدی و ...» و این بازی سرزنش کردن همدیگر و تقصیر را به گردن دیگری انداختن ادامه می‌یافت و ادامه می‌یافت و ادامه می‌یافت.

خودآگاهش بخوانی یا ناخودآگاه، ترس از افتادن در دام این بازی، لحظه‌ای رهایم نمی‌کند. دیگر فقط ترس از بازنده بودن نیست؛ حتی نمی‌خواهم برنده‌اش باشم. یک جای کار این بازی می‌لنگد. انگار قواعد عرف و سنت انسان‌ها، جایگاه‌هایی که تعریف شده، انتخاب کردن و انتخاب شدن، خواستن‌ها و ناز کردن‌ها، خود به خود نمی‌تواند نتیجه‌ای جز این داشته باشد.

همین است که پرهیز که هیچ، فرار می‌کنم از این عرف؛ از این قواعدی که ظاهراً همه پذیرفته‌اند و توقع دارند تو هم بر اساسشان رفتار کنی. کاملاً طبیعی می‌دانند که بدون هر گونه نشانی از عزت نفس یا که با جسارتی بی‌اندازه - انگار که مالک دنیایی و صاحب حق ورود به حریم شخصی هر انسان دیگری - خواسته‌ها و تمایلاتت را به زبان بیاوری و از تو اصرار باشد و از دیگری انکار.

یک جای این سیستم مریض است. چرا که انگار به هر گونه تعادل یا هم‌ردیفی حساس است و می‌خواهد هر جور که شده، در هر زمان، یکی را در موضع بالاتر بگذارد و حتی در طول زمان، این باور را جا انداخته که این زیباتر و لذت‌بخش‌تر است.

نمی‌دانم. این روزها هم - شاید مثل همیشه - از شک سرشارم. همه‌اش در جست‌و‌جوی چراها و شاید هم توجیهشان، به گوشه گوشه خاطره‌ها سرک می‌کشم و آرزوهای بعیدی می‌گویم که تنها فایده‌شان، زنده نگاه داشتن امیدی است که بدون تغییر زمین بازی، تحققش ناممکن است. انگار که تغییر کردن دنیا، محتمل‌تر از تغییر دادن خودم باشد.

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک


یادداشت‌های شما: