دیده‌بان گاه‌نگاری‌های بهرنگ تاج‌دین
خوراک وبلاگ
پنجشنبه ۱۹ خرداد‌ماه ۱۳۹۰

حتی مقوایی

نفسم به شماره افتاده. با خودم می‌شمرم: یک دو سه چهار، یک دو سه چهار. انگار پاهایم به تمنا افتاده‌اند که بس است؛ اما مغز می‌گوید هنوز راهی نرفته‌ای. باید بدوی و بدوی و بدوی؛ هر چند که هیچ‌وقت این چهار سال تنبلی جبران نمی‌شود.

باران در این شهر قاعده است، نه استثنا. اما نم‌نم ملایم بهاری و از آن مهم‌تر بوی خاک باران‌خورده، بدون شک بسیار کمیاب است. زمین، چمن، گل و درخت، هیچ کدام بویی نمی‌دهند. اگر می‌شد بو را شنید، لندن یکی از ساکت‌ترین شهرهای دنیا می‌بود.

همان طور که قطره‌های باران و بخار آب عینکم را می‌پوشانند و دیدم را محو و محوتر می‌کنند، تصاویر دیگری جلوی چشم‌هایم رژه می‌روند. برادرم را می‌بینم که با گوشی‌اش از خانه جدید فیلم می‌گیرد و اتاق‌ها و آشپزخانه را نشانم می‌دهد. خانه‌ای که نه می‌توانم خانه‌مان صدایش کنم و نه خانه‌شان. یک چیزی است آن وسط. درست مثل خودم. دیگر نه من و مادر و برادرم «ما» هستیم و نه آن دو «شما.» انگار که پلی بین دو طرف دره کشیده باشند و من آن وسط مانده باشم؛ بدون راه پیش و پس.

دوباره باید به «خانه» فکر کنم. انگار که این بی‌خانمانی، فکر موقت بودن این منزلگاه تا یافتن سرپناه بعدی، این چمدان‌هایی که باز نمی‌شوند و این باری که سنگینش نمی‌کنی تا به ایستگاه بعدی برسی، این حس مسافر بودن نمی‌خواهد تمام شود. شاید بی‌رغبتی‌ام به «سفر» هم از همین جا آب بخورد. خودم مسافرم؛ سفر رفتنم دیگر چیست!؟

بالاترین  دلیشس  توییتر  فرندفید  فیس‌بوک


یادداشت‌های شما:

سلام
بهرنگ جان امیدوارم که من رو یادت مونده باشه از طریق بی بی سی فهمیدم فعال هستی الان کجایی؟ و داری چکار میکنی خیلی خوشحال شدم
با ایمیلم با من در ارتباط باش
ممنون
م.عجم

[ م . عجم ] | [سه شنبه، ۲۴ خرداد‌ماه ۱۳۹۰، ۹:۵۴ بعدازظهر ]