شنبه ۱۷ اردیبهشتماه ۱۳۸۴
خود زُدايی
میدانی؟ همان اولين کلمهات بس بود. احتياج نبود که دهها ساعت صحبت کنيم. حتی پيش از آن که شوخیام را آن گونه پاسخ دهی، متوجه شده بودم. حس آشنايی در صدايت بود. به آشنايی خاطراتی که فرهاد در «بوی عيدی، بوی توپ» تعريف میکند. نه برای من بيگانه بود و نه برای تو نو مینمود. میدانی؟ فهميدم هنوز آن قدر کرخت و بیاحساس نشدهام که نتوانم لمسش کنم. حسی است که مدتهاست همراهمان است. احساسی که از لحظه تولد با هر انسانی همراه میشود: حس درد
خوب بازی کردم. قبول نداری بازيگر!؟ میدانی؟ برايم عجيب نبود. حتی نمیتوانم بگويم که انتظار داشتم که اين گونه نباشی و شاد باشی و چه و چه. اما برايم تکاندهنده بود. باور نمیکنی که چه تلخیای در وجودت بود و چقدر هم به من منتقل شد. همين طور بهتزده و پريشان نشستم و مانند جنزدهها و روحديدهها به ناکجا خيره شدم. میدانی؟ دو درد بود. درد تو و درد من
میدانی؟ بر خودم نهيب زدم. فراموش کرده بودم. از ياد برده بودم که اين فقط من نيستم که درد دارم. اين فقط من نيستم که در تاريکنای اين دنيا، بیروشنی، پی چاره میجويم. اصلاً از خاطرم پاک شده بود که جز من، ديگرانی نيز هستند که دارند در آلام خودشان دست و پا میزنند و اگر فراموششان کنيم، غرق میشوند. میدانی؟ اسير «خود» شدهام. آن جملهای بود که يک بار نوشتی و بار ديگر به خودت بازش گرداندم که گاهی ما در دايره دور و برمان چنان غرق میشويم که فکر میکنيم دنيا يعنی همين دايره. اين بار نوبت من بود که تکرارش کنم و باز هم تکرارش کنم.
میدانی؟ شايد تو بهانهای شدی برای من. نه، تشکری بدهکار نيستی. وظيفهام بود که درکت کنم و به قصد نجات، در عذابت شريک نشوم. اصلاً ناراحتم که چرا نخواستی و نتوانستم کمکت کنم. اما بيش از آن يک چيز را بار ديگر (ناخودآگاه) به يادم آوردی. آن قدر غرق «خود» و محصور و مسحور «من» شدهام که يادم رفته است که ديگرانی نيز هستند که حق زندگی و درد زندگی دارند. ديگرانی که شايد در به سعادت نرسيدن من مقصر نباشند، اما بايد آنها را نيز در دايره نظر قرار داد. میدانی؟ آخر من هم گناهی ندارم. من تمام تلاشم را کردهام، اما «دنيايم تاريک شده و ترسناک!» چرا که بیثمر ماندهاند. میدانی؟ ما همهمان مجازيم به انتخاب و مختاريم به آن. اما گاهی ... بگذريم
میدانی؟ همه اينها بار ديگر به يادم آورد که بايد رها شوم از اين «من» و بزُدايم ز خود، هر چه «خود» اضافی است. بايد رها شد از قيد تعلق، حتی از دلبستگی به من، به خود









