یکشنبه ۳ مهرماه ۱۳۸۴
دوباره هفت سالگي
نميدانم چه ميشود كه هر بار توبه ميكنم كه «دگر مي نخورم» اين وسوسه «به جز امشب و فردا شب و شبهاي دگر» رهايم نميكند. هر بار به خودم ميگويم كه اين آخرين بار است و اما تا بحث شيرين كاغذ و قلم و جوهر و نوشتن و نشريه به ميان ميآيد، تا به خود ميآيم، ميبينم كه «دامن از دست برفت» و بار ديگر و نشريهاي ديگر و نوشتني ديگر و دردسري ديگر. كاش همه مصائب هستي اين قدر شيرين بودند.
از ديروز، ساعت هفت صبح كه بيدار شدهام، هنوز نخوابيدهام. چهارستون بدنم درد ميكند. تمام تنم براي آب داغ لهله ميزند. چشمانم ميسوزد و به مانند هميشه خستگيها، بينيام مسدود شده و از دهان نفس ميكشم. اين پروژه هم تمام شد. اما نميتوانم از وسوسه به صف در آوردن واژهها بگريزم. شوق نوشتن بهترين توصيف همه احساساتم است. چه خوب بود كه اگر هميشه ميبود.
خستگي، يك سال را از من گرفت. يك سالي كه بهترين فرصتم در اين چهار سال براي ياد گرفتن، ياد دادن و لذت بردن از نوشتن بود. نه، بهتر است گناهم را به گردن بگيرم. يك سال به بهانه خستگي، فرصت سوزاندم و به خودم و ديگراني ظلم كردم. يك سالي كه بعضي وقتها حتي براي يك ويرايش يا خوانش مطلب هم وقت نميگذاشتم. اما به يك باره ميبينم كه براي يك كار «حكومتي، سفارشي، دانشگاهي» و نه دانشجويي، وقت و انرژي فراتر از انتظاري ميگذارم كه خودم را هم به تعجب انداخته است. به مانند يك ورودي جديد شوق و اشتياق دارم و مثل تراكتور! هم مينويسم، هم ويرايش ميكنم، هم صفحه ميبندم و لازم باشد آب حوض هم ميكشم. فقط اي كاش كه جرقهاي زودگذر نباشد.
سفارشي - دو شماره - ويژهنامه خبري براي وروديهاي جديد - از شرقزدگي به عبور از شرق - مهر پرديس - بهتر از پيك پرديس - سخن كوتاه بايد - والسلام









