چهارشنبه ۲۷ بهمنماه ۱۳۸۹
نقطه، ته خط
دلم میخواهد بنویسم
یکی از همین شبها، کولهام را برمیدارم و بیرون میزنم. یکی از همین شبها ترسهایم را کنار میگذارم و سر از لاک بیرون میآورم. یکی از همین شبها تنبلی را، احتیاط و عاقبتاندیشی و خطرگزیری را برای همیشه به فراموشی میسپرم و دوباره از اول آغاز میکنم. یکی از همین شبها این شهر درندشت و مردمان گرفتارش از جمله خودم را ترک میگویم و به جایی میروم که آدمها برای همدیگر وقت داشته باشند. یکی از همین شبها دست به کار میشوم و بدون احساس دلشوره از ناراحت کردن آدمهایی که برایم مهماند، ناگفتهها را بازمیگویم. یکی از همین شبها «تغییر» را شروع میکنم؛ گیرم هم که یکشبه تمام نشود، دست کم قطاری است که به راه افتاده و روزی روزگاری به مقصد میرسد؛ اگر اصولاً مقصدی باشد.
آری؛ دلم میخواست از همه اینها بنویسم. دلم میخواست از امید بنویسم و شوق. دلم میخواست از زندگی کردن به جای زنده ماندن بنویسم. اما چه سود که انگار همان زنده ماندن ما را بس. همان وضع معلق بین ماندن و رفتن، بین صعود و سقوط، بین صداقت و ریا، بین زهد و فساد، بین سکوت و کلام، بین بود و نبود ...
میدانی؟ این روزها خشمگینم و ناامید. از یک سو از آنچه میگذرد، از بیعدالتی دنیا و زبونی بعضی اهالیاش خشمگینم و از سوی دگر، از نخواستنها و نتوانستنهای خودم. آخر میدانی؟ دیگر قهرمان قصهام نیستم. نه اینکه تا امروز بوده باشم؛ نه. فقط کورسوی امیدی در دلم بود که شاید این نامه ورقی بخورد و صفحه بعد یا که فصل بعد، ورق برگشته باشد. میدانی؟ یکی از هزاران، باشد یا نباشد، قصه همین است. وقتی کرور کرور بهتر از تو ریخته باشد، دیگر «تو» محو میشوی. میدانی؟ وقتی خودم را نتوانم قانع کنم، چهطور ممکن است به دیگری بقبولانم؟
میدانی؟ انگار پاکت سربسته کارنامه جلویت باشد و جرأت باز کردنش را نداشته باشی. شب و روز کابوس مردودی ببینی و فراتر از آن، ترس اجبار به شروع دوباره، وجودت را فرا گرفته باشد. میدانی؟ همیشه از آدمهای گریزان از قبول واقعیت متنفر بودهام و حالا خودم یکی از آنها شدهام. و تو نمیدانی نفرت از خود، چه درد هولناکی است ...
یادداشتهای شما:
aali bood behrang, kheyli ehsase nazdiki daram be een
[ ] | [چهارشنبه، ۲۷ بهمنماه ۱۳۸۹، ۷:۰۳ صبح ]








