پنجشنبه ۲۷ آذرماه ۱۳۸۲
نفرت از جنگ، پارادوکس زندگي
۱- اگر به نظرتان میآيد مطلب کمی بيات شده، مرا ببخشيد. اين نوشته را دو روز پيش هم نوشتم و پست کردم (مدرکش هم پينگ شدن اين وبلاگ در بلاگ رولينگ) اما به دليل تغيير Server تمام تغييراتی که در وبلاگ و سايت دادم، در سرور قبلی ذخيره شده بود و بنا بر اين مرحوم شدند. با وجود تمام قضايا، يک درس بزرگ برای ارائهدهندگان ايرانی سرويس هاستينگ: ياد بگيريد! در مدت زمانی که پرشين تولز میخواست سرورش را تغيير دهد، هيچ يک از سايتهايی که از خدمات آن استفاده میکردند، Down نشدند و اول هم فايلها را انتقال داد و بعد DNSها را در کنترل پنل دومينها عوض کرد. در ضمن تا ۴۸ ساعت بعد هم هنوز فايلها روی سرور قبلی بودند. دست آخر هم پهنای باند را مجانی دو برابر کرد. به اين میگويند کار اقتصادی درست، منصفانه و مشتریمدار! نه مثل IranITC که يک چيزی هم از آدم طلبکار است!
در ضمن اين چند وقت کامنتها يک مشکل کوچکی داشت که رفعش کردم. برنامه فارسیساز را هم عوض کردم تا بتوانيد بنويسيد: «میشود» کافی است بين «مي» و «شود» دکمه Shift را نگه داريد و يک Space بزنيد.
۲- صدام دستگير شد و ايرنا اولين خبرگزاریای بود که خبر را منتشر کرد. اما ... امای کار آنجاست که خبر در ساعت ۱۲ به خبرگزاری رسيده و ۱۳:۰۹ روی سايت و تلکس قرار گرفته است. کی میخواهند متوجه شوند که عصر، عصر دقيقهها و ثانيههاست و خبری بدين تکاندهندگی و اهميت را بيش از يک ساعت در خبرگزاری نگه میدارند. يک ساعتی که هر ثانيه از آن ممکن بود که خبرگزاری ديگری خبر را منتشر کند. البته شايد هم نبايد ايرادی گرفت. زيرا که «مــــــا همـــه چيزمان بايد به همــــه چيزمان بيايد» اين سيستم دولتی ما که هنوز هيچ از فناوری و عصر اطلاعات حاليش نيست، نبايد خبرگزاری و خبرسازانی بهتر از اين هم داشته باشد. به هر حال اگر گزارش سام فرزانه را در شرق سهشنبه نخواندهايد، حالا بخوانيد.
۳- صدام بيش از هر کس به ما ايرانيان ظلم کرد. شايد چند صد برابر ظلمی که در حق مردم خود عراق و کردها انجام داد. به هر حال او حاکم آنها يا بهتر بگوييم، رييسجمهور محبوبشان بود. اگر او را عوض نکردند، ايراد از خودشان بود. اگر هم در مقطعی ما جنگ را ادامه داديم، خودمان و کسانی که امر به چنين حماقتی کردند، بايد پاسخگوی جان کشتهشدگان چنين نبردهايی باشيم. ممکن است که بگوييد يا بگويند که عراقیها مجبور بودند به صدام رأی دهند يا بجنگند. يا اين که ما مجبور بوديم که جنگ را به امر هر کسی که استراتژيستمان بود، ادامه دهيم و نمیشد در کشور دو دستگی پيش بياوريم و ... به خاطر چنين مسائلی است که از جنگ متنفرم. به هر حال ما مقصريم. خدا هم سرنوشت هيچ قوم، جمعيت يا کشوری را تغيير نمیدهد؛ تا آن زمان که خودشان تصميم به تغييرش بگيرند.
۴- از جنگ متنفرم. زيرا در جنگ مشخصههای يک جامعه انسانی، رفتار انسانی و ارتباطات انسانی، همه از بين میروند. در زمان جنگ تصميمگيرنده اصلی احساسات است و لغات پوچی مانند عرق ملی و مذهبی. در زمان جنگ من خوبم و او بد. میدانی چرا!؟
چون اگر من او را نکشم، او مرا میکشد. اگر من بر او پيروز نشوم، او مرا شکست میدهد و خوار و خفيفم میکند. به همين روی در هنگام جنگ بايد ايمان بياورم به اينکه او بايد بميرد. ديگر جای بحث فلسفی و دادگاه عادلانه نيست. او اگر آدم خوب (و مؤمن و ...)ی باشد، اگر به زور به جنگ آورده شده باشد، اگر قصد کشتن هيچ بيگناهی را نداشته باشد، اگر از کشورگشايی و ... متنفر باشد، اگر ... بايد کشته شود و اين فلسفه جنگ است. جايی که انسانها میميرند و جای هر يک را «نفر» میگيرد که موظف است در جهت پيشبرد اهداف عمل کند. حتی اگر نياز باشد، روی مين برود. اين فقط چهار تا بسيجی مسلمان مؤمن انقلابی يا چند سرباز وطنپرست ايرانی عاشق نيستند که روی مين میروند. هر جای دنيا، هنگامی که لازم است خيلی سريع نيروی نظامی از ميدان مين عبور کند، بايد عدهای با فدا کردن جانشان، راه را برای بقيه باز کنند. هر سربازی بايد باور کند که «زاده شده برای کشتن» (پيشنهاد میکنم فيلم «غلاف تمام فلزي» اثر استنلی کوبريک را ببينيد)
جنگ حالت ايدهآل نظامهای ديکتاتور، ايدئولوژيک و انقلابی است. جايی که همه بسيج میشوند تا زنده بمانند و هرگز کسی پيدا نخواهد شد که از اشتباهات سخن بگويد و اگر هم چنين کند، ديگران خواهند گفت که امروز، بايد خاموش ماند به خاطر هدف بزرگتر؛ امروز بايد خاموش ماند تا ضعفمان جلوی دشمن زياد نشود؛ امروز بايد چيزی نگفت تا که نجات بيابيم.
اما يقين بدانيد که سيستمی که بازخورد (FeedBack) نداشته باشد به زودی از حالت تعادل خارج میشود و عدم تعادل برای يک نظام سياسی يعنی فساد
اما اينها به کنار، جنگ شبيه به زندگی نيست. من هم زندگی را دوست دارم. زيرا میخواهم از توانم استفاده کنم، نه از جانم. میخواهم فکر کنم، انتخاب کنم و انجام دهم، نه آن که مجبور باشم به انجام چيزی که درست يا غلطش را نمیدانم. علاقمندم که آن گونه که میخواهم باشم، حال مثل بقيه يا متفاوت از آنها؛ نه اين که مثل دوران جنگ همه عين هم شوند و من مثل بقيه. من اصلا علاقهای به اين ندارم که زحمت بکشيم و توليد کنيم تا بتوانيم نابود کنيم. هر ذره باروتی، بالاخره روزی منفجر خواهد شد. بالاخره اين که دوست دارم بقيه هم زندگی کنند، نه اين که بميرند. چون وقتی کس در جنگ مرد، اگر از ما باشد، قديس است و اگر از آنها باشد، شيطان مجسم و اين خلاف واقعيت و عدالت است. من از جنگ و دوستدارانش متنفرم.
۵- بسيار پيش میآيد موقعيتهايی که نمیدانيم چه کنيم. مهرانه قائمی حدود ۲۰۰ ميليون تومان لازم دارد تا زنده بماند. از ديگر سو، چندين هزار کودک و بزرگسال ايرانی هستند که به دليل ديابت کليههايشان را از دست دادهاند و با دياليز زندهاند و دير يا زود، خواهند مرد. مگر اين که مورد پيوند کليه قرار بگيرند و شايد با اين ۲۰۰ ميليون تومان، چند ده نفرشان نجات بيابند. همين طور اين مبلغ میتواند چند هزار نفر آفريقايی را از مرگ بر اثر گرسنگی شايد برای مدتی طولانی نجات دهد. اولی خوب به درد تبليغات میخورد، اما اخلاق و وجدان انسانی رأی به کدام يک میدهد!؟
چند هزار آفريقايی يا اين که «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است»
مهرانه قائمی يا اين که «نجات چند نفر از مرگ، باارزشتر است»
چند ده بيمار دياليزی يا «يک نفر نبايد به جرم هزينه سنگين زندگيش به کام مرگ فرو رود»
اين پارادوکس را چه جوابی میتوان داد!؟
یادداشتهای شما:
اگر قرار بر انتخاب بين اين سه گزينه باشد، من قطعا کودکان آفريقايي را انتخاب نميکنم.
[ يک دوست ] | [جمعه، ۲۸ آذرماه ۱۳۸۲، ۱:۵۳ صبح ]بهرنگ جان كجايي هر چي زنگ مي زنم پيدات نمي كنم
[ ehsan ] | [جمعه، ۲۸ آذرماه ۱۳۸۲، ۱۱:۲۵ صبح ]سلام
يه لطفي كنيد به اين وبلاگ هاي پايين شهر هم سري بزنيد
خوشحال ميشم از شما كامنتي در وبلاگ ببينم
پس منتظرم
خدانگهدار
بعضيها ترجيح ميدن که اسمشون آورده نشه. پس بايد به خواستشون احترام گذاشت. موفق باشي :)
[ mim shimi ] | [جمعه، ۲۸ آذرماه ۱۳۸۲، ۱۱:۳۵ بعدازظهر ]سلام.نوشته هات خوب بود و تاثير گذار.دغدغه هايت انساني و عميق است.موفق باشي.سري هم به وبلاگ من بزن خوشحال مي شم.
[ saeedirani ] | [شنبه، ۲۹ آذرماه ۱۳۸۲، ۰:۵۷ بعدازظهر ]۱.به هيچ کدوم نميدم. اگه ۲۰۰ ميليون داشتم يا همهاش را صرف يک انقلاب کمونيستي ميکردم(مثلا پوستر لنين چاپ ميکردم) يا يک کارخانه ميزدم که دولت بياد ازش ماليات بگيره و با پولش براي مهرانه که نه(چون تا اون موقع مرده) براي يکي مثل اون يک فکري برداره. در هر صورت خيلي موقع اين تصميمگيري به قول شما پيچيدهي اخلاقي احساساتي نميشدم.
در ضمن من هنوز تو همين دانشکده خودمون موندهام. بهم نيومده( و با عرض کمال معذرت به شما هم نيامده) که به فکر گرسنگان آفريقا باشي. حالا اگه خيلي نگرانشون هستي بيا يک روز دمخانهمان کتاب > را بدهم بخواني بلکه مشکلات آنها را هم حل بکني. ولي اگه از اين سه نفر خوشت نميياد يک لطفي بکن و بفهم که مسايل يه اين گندگي راستهکار همين هاست که فقط دلشان ميخواهد شعار بدهند. وگرنه که حتي شيرين عبادي که به سلامتي مادر همه مظلومان جهان شده، خيلي به فکر اونها نيست و ه چيزهاي مفيدتري فکر ميکند.
۲. يک تغييرکي در آدرسم دادهام که لطف کن و لينکت را اگر حوصله کردي عوض کن.
کتاب سه گفتار از مائو، چه گوارا و لنين
[ gonbad-davvar ] | [یکشنبه، ۳۰ آذرماه ۱۳۸۲، ۷:۱۹ بعدازظهر ]سلام.
نوشتهات را خواندم. نميدانم تو که چگونه نوشتن را ميداني چرا به اين دام افتادهاي؟ کمي هم به سرنوشت ابراهيم نبوي فکر کن. او که خارج از کشور بود؛ حال نالان از تند رويهاي خود در آنجا است و حال به پلهايي فکر ميکند که پشت سرش خراب کردهاست. نميدانم تو چرا چنين ميکني؟ قصدم دعوت تو به محافظهکاري نيست؛ اما انتظاري که از تو دارم آن است که به گونهاي بنويسي که بتوانيم تا سالها نوشتههايت را بخوانيم؛ اما حال تنها کاري که ميتوانم برايت بکنم اين است که اميدوار باشم کسي جملات مشکل ساز مقالهات را نخوانده باشد و مشکلي برايت درست نشود.
آرزومند موفقيت تو.
مشتبا









