شنبه ۱۶ آذرماه ۱۳۸۷
این سکوت نیست؛ خودسانسوری است
نمیدانی چه قدر سخت است که بدانی و نتوانی بگویی. نمیدانی که چه قدر سخت است زجر بکشی و نتوانی دم برآوری. آن هم تو. تویی که سالهای سال است آن زبان تیز و نیشدارت خیلیها را زخمی کرده و صراحت لهجه و دوری جستن از بازیهای کلامی و رفتاری و نیز خودداری از پیشه کردن مشی سیاستمدارانه و دیپلماتیک را از نقاط بارز شخصیت خودت دانستهای و قرار دادهای.
میدانی؟ این حقیقت محض است که تو یک ابله بازندهی تمامعیاری. نه؛ نترس! با تو نیستم. آن احمق بغلدستی را میگویم! نگفتم سادهلوحی!؟ آخر کجا را نگاه میکنی؟ مگر جز تو کسی اینجاست؟ مثل کبک، سرت را در برف فرو بردهای و دلت را خوش میکنی که با تو نیستم و منظورم شخصی دیگر است؟ تو دیگر واقعاً نوبری؛ نوبر!
میدانی؟ همان موقعی که از آن فیلم مزخرف، (اسمش چه بود؟ آها! «متولد ماه مهر») همان زمان که از آن فیلم مزخرف خوشت آمد، همان هنگام که محمدرضا فروتن پای آن اعلامیه ایستاد و دستش را بالا برد، همان اعلامیه که خودش امضا نکرده بود و دیگران امضایش را پایش نشانده بودند، همان که دیگران پایش نایستادند و او مثل احمقها دستش را بالا برد و پای چیزی که قبول نداشت، ایستاد، همان وقت فهمیدم که تو یک احمق تمامعیاری. احمقی که فکر میکند عجب انسان والا و بالایی. حتی احمدرضا درویش هم آن قدر احمق نیست. برادر من! آن فیلم بود. پترس فداکار افسانه است. گری کوپر مرد. خداحافظ گری کوپر!
چی!؟ باز که داری توجیه میآوری و سفسطه میکنی. به جهنم که تو قبول داری. چرا حالیات نمیشود؟ مسأله، قبول داشتن یا قبول نداشتن نیست. مسأله، درستی و نادرستی یک عمل است. آخر برادر من، از کی تا حالا سوراخ سد را میشود با انگشت پر کرد؟ ببینم؛ تو مگر به عمرت سد ندیدهای؟ چیزی که چهل پنجاه متر بتون را سوراخ کند، تو را با خاک یکسان میکند. فهمیدی؟
راست میگوید. حکایت تلخی است. داستان خرس و کلاغ، لطیفه نیست. تو که جربزه و بال پریدن نداشتی، غلط کردی که از پریدن حرف زدی. داستان آن کلاغی که داشت در سیبری پرواز میکرد، یادت هست؟ نتیجه اخلاقی سوم چی؟ آها!
خیلی خوب! سرکوفتهایت را زدی!؟ دق دلیات تمام شد؟ حالا بگذار من هم بگویم. اصلاً همهاش حماقت و تقصیر من. قصور هم نه؛ تقصیر. اما بگذار بگویم. بگذار حرف بزنم. از تحقیر بگویم. از رؤیایی که بدل به عذاب شده است. از دوره و زمانهای که زمانی از زیبایی به خواب میمانست و اکنون از شدت عذاب، به واقعیت شبیه نیست؛ کابوس شده است. بگذار بگویم که به جرم فاشگویی در یک دادگاه نظامی صحرایی، غیاباً محاکمهام کردهاند و به اعدام با اعمال شاقه محکوم شدهام. ای لعنت به هر چه نان شب و خرج و مخارج زندگی است. ای لعنت به هر چه عشق و دلدادگی است. ای لعنت به تو که دلی را نمیتوانی بشکنی.
آقای پیچیده! آقای سخت! آقای سنگ! مغرور از-خود-راضی! دیدی که چه آسان دل میشکستی و تحقیر میکردی و دور میانداختی؟ این هم از همآوردت! بفرما! میبینی؟ بگذار حقیقتی را فاش کنم.
میدانی چرا این قدر راحت طولش میدادی؟ چون از بازگشتن میترسیدی.
میدانی چرا از بازگشتن میترسیدی؟ چون میدانستی که تاب آن نگاه و لحن و رفتار ملامتبار را نداری.
میدانی چرا آن موقع برگشتی؟ چون میدانستی با آن وضع تأسفبار، میتوانی مظلومنمایی کنی و از ملامت در امان باشی.
میدانی چرا اکنون برای فرار بیتابی میکنی؟ چون تیرهای ترکشت به پایان رسیده و دیگر حقهای به آستین نداری.
میدانم. تو برای ملامت شدن هم به جای خودت، لوّام را ملامت میکنی. فکر میکنی که تو تمام سعیات را کردهای و نوزده، دیگر ملامت و تأسف ندارد. اما شرمندهام جناب پروفسور کمالگرا. یکی هست که از تو هم کمالگراتر است و خودت خوب میدانی. از معیارهای دوگانه هم حرف نزن. تو را اگر یکی ملامت میکند، دیگری را دو نفر دارند ملامت میکنند؛ اولیاش خود حضرت عالی.
آری! میدانم. این خطوط بالا را جز خودم، حتی یک نفر دیگر در این دنیا نیست که بتواند بخواند و رمزگشایی کند. چه کنم؟ خودسانسوری است دیگر. من هم دارم به پایان میرسم. روی اسب مردهای (که خودم میدانستم شانس پیروزی ندارد) شرط بستم و بعد، نتوانستم کنار بکشم. حالا هم افتادهام گوشه رینگ و از چپ و راست دارم مشت میخورم. حالا باید سکوت کنم و مشت بخورم. نه سرافرازی فاشگویان برایم مانده است و نه مزایای سازشکاران. این داستان هم به زودی به خندهدارترین وضع ممکن به پایان میرسد و کسی حتی برایم دل هم نخواهد سوزاند. شایسته چیزی بیش از این هم نیستم.
یادداشتهای شما:
سلام
حرفی نیست
فقط... نمی شد راحت گذشت و فقط خوند .
موفق باشید .









